تبليغاتX
ღ اردلان طعمه شاهزاده ی رپ فارسی ღ


 

 

 


ღ اردلان طعمه شاهزاده ی رپ فارسی ღ

طعمه

سلام ...سلام ... و ... و سلاااااااااااااااااام بهله بهله آهنگ جدید اردلان اومد و منم بعدش مثل همیشه با بزرگواری اومدم یکم برا کار این بچه تبلیغ کنم !

 آخه خدا رو خوش نمیاد دیگه پسل زحمت کشم این همه شب نخوابی میکشه خودم شاهدم اصن یه لحظه اگه دیدین این بشر چشم رو هم بذاره ندیدین از شب تا صب یه لنگه پا سرپاس وزنش شده یه کیلو اونم تازه تقریب اعشاریشو حذف کردم وگرنه از پنجاه گرم فقط یه کوشولو بیشتره ( توضیح اضافه متن :اشتباه متوجه نشین برا فعالیت بدنی و کار و آهنگ این چیزا نه از شب تا صب میشینه پابازی و فیلم و یا با امیر کشتی میگیره دیه وقت نمیمونه یکم به استراحت و تفریحشم برسه بچم!!! ) 

 خوووووووب از شوخی که بگذریم ( اصلا مگه ما باهم شوخی داریم ؟؟؟؟؟؟)...واقعا واقعا واقعا آهنگ جدید اردلان و امیر خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگه اگه گوش داده باشین مطمئنم حرفمو قبول دارین شاید سر آهنگ شب و میگی یکم زیادی تعریف کردم ولی سر این یکی جدا کارشون فوق العاده بوده از بین آهنگای غمگین اردلان و امیر این اولین اهنگیه که من ازش خوشم اومد...

 به هردوشون تبریک میگم و به نظرم دیگه دارن از سبکای شیش و هشت کاملا فاصله میگیرن و کارای جدیدشون پیشرفتی که تو این چن وقته کردنو به خوبی نشون میده ( اینم یه نظر کارشناسی !) ...

آهنگ سلامو برا کسایی که هنوز گوش ندادنش میذارم امیدوارم لذت ببرین  که حتما میبرین :

 

MP3 128

سلام

OGG 64

سلام

اینم یه کلیپ از بازی کردن امیر و اردلان کوشولو که درواقع گواهی س بر گفته ی بالام که این بچه چقد داره بهش بد میگذره نه تفریحی نه شادی نه خنده ای ... فقط کار کار کار  :... 

                                                         

 

                                                          با فرمتmp4

download(روش کلیک کن)

با فرمت 3gp

download

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 21:17 توسط پریا ღ

سلاااااااامممممم خوبین  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عیدتون مبالککککککک  خوش اومدین صفا اوردین چه عجب از این ورا ؟؟؟ بچه هاتونم میوردین خوب ... چرا چیزی نمیخولین ؟؟؟ بفرمایین میوه شیرینی آجیل شوکولات  ... راسی عیدی من چی شد ؟؟؟  اکشال نداله بهدا ازتون میگیلم ولی  از اون جایی که من مث شما خسیس نیسم این عیدی من :

 

 

ناخودآگاه چن قدم رفتم عقب سامان با همون لبخند چندش آوری که داش اومد طرفم : پری چته ؟؟؟ مگه لولو دیدی جوجو ؟؟؟

من : نخیر اگه ... اگه ممکنه زودتر تمرینو تموم کنین میخام برم کار دارم

سامان : ای جان چه کاری داری کوچولو ؟؟؟ مشقای شبت مونده ؟؟؟

من : بله مامانم میخاد بم دیکته بگه فردا بیست بشم

سامان : آفرین آفرین چه دختر زرنگی خوب حالا اگه به حرف منم گوش کنی بهت یه جایزه بزرگ میدم باشه ؟؟؟

من : خوب چه حرفی ؟؟؟

سامان : ببین اردلان آینده نداره یعنی تا موقعی که من بخام میمونه کارش رو هواس پس دلتو بهش خوش نکن اگه دختر عاقلی باشی باید ... منظورمو فهمیدی ؟؟؟

من اخم کردم و گفتم : نخیر متاسفانه متوجه نمیشم

سامان : باشه پس شفاف سازی میکنم برات ! اگه فقط یه ماه باهام باشی انقد بت خوش میگذره که تا آخر عمر از نظر مالی تامین میشی

من : بله ؟؟؟ احیانا بنگاه کمک به آینده سازی دختران باز نکردین ؟؟؟

سامان : چرا شعبه ی دوشم هس خوب چی شد ؟؟؟

من : فکر نکنم دیگه به خوندن علاقه ای داشته باشم من میرم خدانگه دار

تا خواستم برم سامان برام جفت پا گرف جوری که محکم خوردم به دیوار با عصبانیت برگشتم و اومدم درو باز کنم که دیدم قفله ...

سامان : از اولم میدونسم دختر بدقلقی هسی اتفاقا منم عاشق این جور دخترام کسایی که زود تسلیم میشن دلمو میزنن

من : درو باز کن وگرنه ...

سامان : وگرنه چی ؟؟؟؟؟؟ نکنه آقا پلیسه رو خبر میکنی آره خانوم خانوما ؟

من : نه اردلان ...

سامان از خنده ریسه رف : اردلان ؟؟؟   خوب پس اگه فرشته ی نگهبانت اونه هیچ جای نگرانی نیس بگم بچه ها وسایلتو بیارن ویلا من یه چن هفته ای در خدمتتون باشیم

من دیگه نتونیسم خودمو کنترل کنم و محکم کوبیدم تو گوشش : خفه شو

و اومدم سریع فرار کنم و از اونجا برم اما سامان بازومو چنگ زد و برم گردوند ... چشماش قرمز شده بود و تند تند نفس نفس میزد دیگه از شدت ترس قیافشو درس تشخیص نمیدادم  ...

من : و...ول...ولم کن

سامان : هه کسی نخاس تو رو بگیره برا ازدواج حرف مامیم مهمه

من : چرا چرت میگی ولم کن وگرنه جیغ میزنماااااااااا

سامان قهقهه زد : خوب بزن ...بذا خیالتو راحت کنم همه ی کسایی که اون بیرون واسادن از ترس اینکه بیکار نشن و بتونن بازم اون صدای مزخرفشونو بیرون بدن به روی خودشونم نمیارن و شاید حتی زود از اینجا برن تا خاطر من مکدر نشه ...

من از ترس زدم زیر گریه ...

سامان : گریه نکن حوصله اونقه اونقه نی نیا رو ندارم ببین به نفعته که بام راه بیای افتاد ؟؟؟

من : اردل...ان ... الان میاد اون وقت ...

سامان : ههههههههههههه اون که با یه دست میشه بلندش کرد تو هوا چرخ و فلک بزنه ... و آروم آروم اومد جلو ...

من همون جور که میرفتم عقب یهو پام به پله های جلو در گیر کرد و با شدت خوردم زمین ... سامان نشس کنارمو دستاشو گذاش دو طرفم جوری که دیگه نمیتونسم حتی تکون بخورم میخاستم هولش بدم عقب اما دستام انقد بی جون شده بود که بی شک اگه تو اون لحظه یه لیوان آبم دستم میدادن قدرت نداشتم بلندش کنم ...

از درموندگی چشمامو بستم و دیگه چیزی نفهمیدم ... تا اینکه ...تا اینکه... با صدای شکسته شدن در به هوش اومدم و دیدم اردلانه که با در خورد شده افتاد رو سرامیکای استودیو ...

سامان تا اردلانو دید از جاش بلند شدو حمله کرد طرفش اول یه مشت زد تو صورتش که گوشه لب اردلان پاره شدو شرو به خونریزی کرد ...

سامان : ببین این پرروییتو میذارم به حساب بچه بودنت اگه همین الان گم شی بری بیرون گذشت میکنم وگرنه اول همچی میزنمت که راست و چپتو از هم تشخیص ندی بعدم یه کاری میکنم تا آخر عمرت ممنوع الصدا بشی ...

اردلان چن ثانیه سرشو انداخ پایین و بعد گوشه ی لبشو با سر آستینش پاک کرد و با لگد طوری کوبید تو شکم سامان که از درد مچاله شد و قلت خورد رو زمین ...

اردلان : گوش کن آشغال برام فرقی نداره که بازم با پولای کثیفت رو کار من سرمایه بذاری یا نه تنها چیزی که الان اهمیت داره برام اینه که به پریا حتی دست زده باشی میدونی ؟ اون موقع خیلی خوشحال میشم چون دیگه با خیال راحت هوای اینجا رو از وجود سگی مثل تو پاک میکنم ...

و بعداومد طرف من که پشت میز قایم شده بودم و داشتم از ترس می لرزیدم ...

 هیچ وقت اردلانو انقد عصبانی ندیده بودم مطمئن بودم اون لحظه مغزش از کار افتاده و حتما یه کاری دست خودشو سامان میده برا همین سریع دستمو گذاشتم رو گوشه ی مانتوم که سامان پاره کرده بود تا نبینه اما اردلان متوجه شد و برگش طرف سامان و داد زد : دیگه زندت نمیذارم کثافت ...و خودشو انداخ روش و گلوشو محکم فشار داد بعد چن دقیقه صورت سامان کبود شد و به خرخر افتاد ...

به زور از جام بلند شدم و در حالی که به شدت گریه میکردم اردلانو از پشت کشیدم : اردلان نه...نه تو رو خدا ولش کن اگه بمیره اعدام میشی... اردلان با این کارت میخای تنهام بذاری ؟؟؟اردلان خواهش میکنم...اردلان تو رو خدا تو رو جون پریا ولش کن ... 

اردلان یه نفس عمیق کشید و دستشو از رو گلوش برداش ... منم سریع لباسشو گرفتم و با هم از اونجا دوییدیم بیرون ...

اما وقتی اومدیم بیرون هیچ کس جلو در استودیو نبود تعجب کردم و از اردلان پرسیدم : پس بچه ها کوشن ؟؟؟؟؟

اردلان که هنو صداش از عصبانیت میلرزید گف : نمیدونم لابد برا اینکه قاطی دعوا با سامان جووووونشون نشن رفتن پری بپر تو ماشین بریم ویلا سرم داره میترکه

سوار ماشین که شدیم  اردلان یه لبخند شیطنت آمیز زد و گف: پریا نترسیااااا ... تا اومدم بپرسم از چی اردلان دنده عقب گرف و از پشت محکم کوبید به تابلو جلو استودیو و خوردش کرد ...

من خنده م گرف : دیوونه این چه کاری بود ؟؟؟؟؟؟؟

اردلان : به این میگن جنگ سرد دیه

من : از دست تو راه بیف بریم دیرررررررره

 اردلان : باشه بابا چرا میزنی ؟ گناه دارم ...

من : هه گناه تو رو داره تو گناهو نداری

اردلان : پریا داشتیم ؟ ببین لبم برا تو چی شده

من : نخیل خودت پسل بدی بودی دعوا کلدی چن بار بهت گفتم دعوا کار بچه های خوب نیس ؟؟؟  

اردلان : چشم مامان جون قول میدم دیگه تکرار نشه

من : آفرین پسر کوشولوم برات جایزه یه توپ قلقلی میخلم بری با امیر تو کوچه بازی کنی

اردلان  : پریا مامان شدن بهت خیلی میادااااا connie_43.gif

من : برعکس بابا شدن به تو نمیاد دیرش شده میره ...

اردلان  غش کرد : نع وسط راه پشیمون میشه تاکسی میگیره میاد ... و چشماشو درشت کرد چن ثانیه زل زد بهم

من : چیه ؟؟؟ چرا اینجوری نگا میکنی ؟؟؟

اردلان قیافشو مظلوم کرد : پریا لبم خیلی درد میکنه هاااااااا

من : خوب به من چه ؟؟؟

اردلان : خیلی نامردی ببین کروکودیل وحشی همچی زد که هر کی ببینه فک میکنه یکی لبمو گاز گرفته اگه همین الان خوبش نکنی هرکی ببینه فک میکنه کار توهه هاااااااا ...

من : پرروووووو با من حرف نززززززن

اردلان شونه شو انداخ بالا : من کاری ندارم به هر حال انگشت اتهام به سمت تو درازه یالا خوبش کن بدو منتظرم

من : متاسفانه من هنوز پایان نامه م مونده هر وقت مدرکمو گرفتم بیا مطبم ببینم چیکا میتونم برات بکنم

اردلان : نه من با داروهای شیمیایی موافق نیسم فقط طب طبیعی

من : آهان پس بذار از مامان بزرگم برات یه جوشونده ای گل گاو زبونی چیزی بگیرم

اردلان : نه برا چی به زحمت میندازیشون...چیزه...چیزه... بوسش کنن خوب میشه هااااااا

من سریع رومو کردم طرف پنجره  : عجب هوای خوبی شده جون میده برا پیاده روی پارسال همین موقع همش برف بود 

اردلان : جان ؟ بهله پارسال وسط مرداد همش برف بود ؟؟؟ عجب سال باحالی بوده طبیعتم تو این دوره زمونه قاطی کرده

من : آره دیگه ۲۰۱۲ نزدیکه نظم پدیده ها به هم خورده

اردلان : واااااا پریا اونجا رو نیگاااااااا

سرمو که چرخوندم خشکم زد چون دیدم امیر و آرمین مث لشگر شکست خورده نشسته بودن لبه ی جوب کنار خیابون و داشتن بلند بلند به اردلان بدو بیراه میگفتن آیدام زده بود زیر گریه آرمینام بعد از هر حرفی که آرمین میزد یکی میزد تو سرش و میگف : مودب باش... مردمیم که از کنارشون رد میشدن با تعجب بهشون نگا میکردن ... از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سمتشون

من : سلام این چه وضعیه ؟؟؟ چرا مث گداها نشسین گوشه خیابون ؟؟؟ آرمین یهنی زندگی انقد بت فشار اورده ؟  آخی الهی اردلان یه هزارتومن بهشون کمک کن گناه دارن ببین بچه رنگ به چهره نداره از کمبود ویتامین موهاش ریخته

اردلان : آره این شغل شریفی نیس امیر میخای یه جای خوب سراغ دارم کارگر میخان برا سبزی پاک کردن برو اونجا خرج زندگی خودتو آیدا دراد آخه اینجوری زشته شغل تکدی گری غیر قانونیه

آرمین و امیر تا متوجه ما شدن انقد سریع از جاشون پریدن که محکم خوردن بهم و نزدیک بود بیفتن تو جوب امیر که معلوم بود شدید عصبانیه یه لگد به آرمین بنده خدا زد : اه از سر رام برو کنار   و بعد آستیناشو داد بالا و دویید طرف اردلان یقه شو گرف : می بینین بچه چقد برا خودش شاده ؟ زده هممونو بدبخت کردن اون وقت هر هر میکنه همچی بزنم ...

اردلان خنده رو لبش خشک شد و داد زد : شما معلوم هس چه مرگتونه یعنی میگین ساکت وایمیستادم تا اون هر غلطی که دلش میخاد بکنه ؟؟؟

آرمین : همش زیر سر این پریاس بابا میدادیش سامان خوب مطمئن باش دو روزه تو گلوش گیر میکرد به غلط کردن میفتاد پسش میفرستاد از قدیم گفتن مال بد بیخ ریش صاحبشه

امیر : تازه شاید یه چیزیم میذاش روش

آیدا : حالا امیر وسط خیابون زشته بریم ویلا صحبت میکنیم ببین شدیم باغ وحش کم مونده مردم دورمون حلقه بزنن وایسن تماشا راز بقا

آرمینا : آره امیر تو بزرگی ماشاا... داری میری تو چهل سال این کارا ازت بعیده اردلانو ببخش فک کنم نوه ته

امیر به آرمینا یه چپ انداخت و گف : اصلا الان حال شوخی ندارما باشه راه بیفتین بریم ویلا اتفاقا اونجا تجهیزاتم بیشتر در دسترسه آیدا هنوز اون ساطور قدیمی رو که باهاش گوشت تقسیم میکردی داری ؟؟؟

آیدا : آره ولی کند شده یکم برا چی میخایش ؟؟؟

امیر زیر چشمی به اردلان نگا کرد : برا قصابی یه گوشت نذری برام اوردن حیفه بمونه فاسد میشه همچی قیمه قیمه ش میکنم که آب گوشتش کل محله رو شام بده !

اردلان دست امیرو از خودش جدا کرد و یه نفس عمیق کشید : حالا ما بریم چشم امیر خودمم برات تیزش میکنم دست گلت خسته نشه فدات شم آرمین حوصله رانندگی ندارم بیا تو برون

آرمین : نوکر بابات سیاه بوداااا

من : آره اما یه تابستون نرف سولاریوم سفید شد

آرمین : حوصله کل کل ندارم وگرنه بت نشون میدادم سوییچو بده بینم ...

خلاصه وقتی به ویلا رسیدیم همه از ترس خشم امیر مث یه بچه ی خوب سرمونو انداختیم پایین و بی سر و صدا رفتیم تو اتاقمون  البته اولش امیر یه سر رفت تو آشپزخونه و تو کشو چاقوها رو گشت و باعث شد رنگ اردلان بدبخت حسابی بپره اما آخرش فهمیدیم آقا میخاستن چاقو میوه خوری بردارن چون فشارشون افتاده میوه نوش جان کنن ...

جاتون خالی اون شب امیر و اردلان انقد سیگار کشیدن که حتی وقتی گرفتن خوابیدن تا سه چهار ساعت خونه رو مه گرفته بود !!!

                                 **                               **

فردا شب یکم اوضاع آروم شد امیرم موقتا وضعیت سفید اعلام کرده بود و هممون داشتیم یه نفس راحت میکشیدیم که یهو آیدا از تو اتاقش بلند داد زد : وااااااااااااااااااااااای بچه ها رسما بدبخت شدیم بدویین بیااااااااااااااین

با این دادی که آیدا کشید تقریبا هرکدومون داشت یه بلایی سرمون میومد مثلا اردلان که رو مبل خوابش برده بود با سر افتاد پایین ... آرمین که داش خیار پوست میکند چاقو رو تا دسته تو جیب شلوار لیش فرو کرد ... امیرم که تازگیا اصلا اعصاب نداش یه نعره وحشتناک کشید که خونه شد مثل کوهستان و انعکاس صداش چن بار تو ویلا پخش شد ...خود منم که از همه بیشتر هول شده بودم نمیدونم چرا یهو ناخودآگاه برقا رو خاموش کردم !!!!!!

آرمینا : پریا چته ؟ برقو روشن کن قلبم ریخ با این جیغ آیدا و کار هیجان انگیز تو گفتم سونامی زلزله ای چیزی اومده

اردلان : خوب بچه م این جیغ بنفش و سبز و آبی آیدا رو با آژیر جنگ اشتباه گرف خواس استتار کنه تو دید بمب افکنا نباشیم هدف قرارمون ندن بده به فکر امنیت ملیه  ؟؟؟

امیر : اه آیدا معلوم هس چته ؟؟؟؟؟؟ میدونی این روزا تعادل روانی ندارما تو هم بدترم کن

آیدا زد زیر گریه : ببخشید خوب یه لحظه بیاین بهم حق میدین  girl_cray.gif

همه تندی دوییدیم بالا وقتی در اتاقشو باز کردیم و چشممون به مانیتور افتاد تا چن لحظه فقط مات شدیم   ...

آیدا : می بینین ؟؟؟ اومدم ایمیلامو چک کنم  که دیدم سامان نفهم یه مصاحبه علیه آرمین و امیر کرده  که هنو دانلودش تموم نشده و نمیدونم چه چرتایی توش گفته همه رپرام طرف اونو گرفتن و با کامنتاشون مزخرفاشو تایید کردن

نمیدونم چرا هممون غیر ارادی سرمونو برگردوندیم طرف امیر که دستشو مشت کرده بود و فقط زل زده بود به اردلان ...

آرمین اردلانو هول داد طرف در : اردلان بدو در روووووو  فرار کن

اردلانم دو پا داش یه چهار تا دیگم قرض گرف درو باز کرد و دویید طرف راه پله  ... همون موقع امیر از شوک دراومد و یه گلدون از رو میز برداش و دویید طرفش : دعا کن همین الان عزراییل برات نازل بشه وگرنه همچی آدمت میکنم که قیافت تو گینس ثبت شه

اگه اردلان جاخالی نداده بود گلدونی که اون لحظه امیر طرفش پرت کرد یه راست میخورد وسط سرش  ...

آرمین : امیر بسه تو رو خدا ببین همسایه ها اومدن رو پشت بومشون ببینن چی شده

امیر : عمرا شده امشب باهم دوئل کنیم  یا من بیچاره زنده میمونم که کاش نمونم از فردا مجبور نشم جواب هزار تا خبرنگارو بدم یا این بی فکر بیشعور ... و کفششو انداخت طرف اردلان ... اردلانم که انقد هول کرده بود که داش دور خودش میچرخید برا اینکه باز بهش نخوره عقب عقب رفت و پاش رو لبه استخر لیز خورد و برا اینکه نیفته آرمینو گرف و با هم افتادن تو آب ...

اون چند نفری که رو پشت بوم بودن انگار دارن لورل هاردی یا پت و متو میبینن از شدت خنده اشک تو چشاشون جمع شده بود... امیر اومد یه چیز دیگه رو برا پرتاب برداره که شکر خدا همون موقع در زدن و آتش بس موقت اعلام شد  ...

آرمینا یه حوله به آرمین داد تا خودشو خشک کنه و بعد رف درو باز کرد : پریا بیا پستچیه یه بسته برات اورده بیا امضا کن تحویل بگیر

با چشم غره های امیر بدرقه شدم طرف درو  پاکتو گرفتم ولی وقتی درشو باز کردم  دنیا دور سرم چرخید  و دیگه وقتی گوشیمم زنگ زد و شماره بابامو روش دیدم اگه به آرمینا تکیه نداده بودم پخش زمین می شدم  ...

 

خوووووووب اینم از این قسمت به نظرتون اون پاکت چی بود ؟؟؟؟؟ به جون بچه ی نداشته م قسم دعا موکونم هر کی کامنت نده فردا مدرسه ی اون فقط باز شه و مجبور شه با تهطیلی بای بای کنه یا امتحان ریاضی ترمش بیفته دقیقا روز بعد از سیزده به در  دیه خود دانین ! ...

                                              

     

                           

                                         

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 19:45 توسط پریا ღ |

واااااااااااااااااااااااااااااااااای آهنگ جدید اردلانو امیرو گوش دادین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نصف عمرتون به فناس ... البته صدا موش کوشولوم توش یکم تو دماغی تر شده قلبونش بلم فک کنم واس همون موقعیه که سرما خولده بود.... بهدم خیلی حیف شد که دیه اردلان و امیر با هم نمیخونن نه ؟؟؟ به نظرم اینا اگه با هم باشن فوق العادن البته من که مودونم همش زیر سر اردلانه باید بلم دعواش کنم ...

خو طبق مهمول این آهنگم اسم اصلیش یه چی دیه بود ( شب منو پریا ) خودتون که میدونین از اونجایی که من خیلی خیلی متواضع و فروتنم از اردلان خواسم عوضش کنه ...این آهنگ تهنا یه نکته ی قابل ذکر داره که اونم اینه که این آهنگ هدیه اردلان واس ولنتاین به منه  بهدشم کاملا مستنده !!!!!

خو دیه داره حرفام شبیه داستانای افسانه کهن میشه دیه بلین دانلودش کنین :

                              
MP3 320 MP3 128 OGG 64 WMA 32
Download Download Download Download

 

خو اینم از ویدئو کلیپش که تازه دو ساعته اومده خودمم هنو دانلودش نکردم ولی دیده ها و شنیده ها وحکایات حاکی از آنند که اردلان و امیر توش دوستی با خزندگان حیاط وحشو به زیبایی تصویر کردن !!!

DOWNLOAD VIDEO

MP4 HD 720p

Directlink

MP4 HQ 480p

Directlink

MP4 MOBILE

(مخصوص تلفن همراه)

Directlink

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 15:13 توسط پریا ღ

اردلان عزیزم در روز سه بهمن تا رو پود رگ برگ درختان در هم بافته شد و صفحه ای ساخت تا نام زیبایت در کنار بستر شبنم ها حک شود ...

هدیه ی من به تو باغهای نیشابور است تا آن ها را در گلدانی بگذارم و با دستان سردم برایت بفرستم...هدیه ی من به تو بازدم ملتهب خورشید است تا روزهایت همواره گرم باشد و هدیه ی من به تو تمام دریاهای شیرین و شور است تا قطره قطره در تنگی بلورین بریزم و تقدیمت کنم... و همچنین قلبم که در زرورق سرخ چشمانم بی لحظه ای درنگ در مقابلت گذاشته میشود ...

تولدت را تبریک میگویم که با آمدنت به فرشتگان و کائنات این فرصت را دادی تا با گهواره ای از یاس کبود به پیشوازت بیایند ...تولدت را تبریک میگویم و جملات شوریده ام را با دستان پاک بخار و قلم قطره ها رو ابرهای پنبه ای برایت مینویسم ...تولدت مبارک را با تک تک واج هایی که به عشق تو بر ذهنم پاشیده میشود تکرار میکنم تا آن را بپذیری ... تولدت مبارک ...تولدت مبارک...

دوستت دارم

پریا

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 23:10 توسط پریا ღ

سلااااااااااااااااام شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  خوب بچه ها بعد از دو قرن و چهار سال و سه ماه و دو روز قسمت جدیدو گذاشتم !  این دفه فقط یه نکته رو قبل از داستان میگم اونم اینکه اردلان جووووووووووووووووووووووونم تولدش نزدیکه  روز تولدش تو وبم تولده که اردلانم با سخاوتمندی همتونو دعوت کرده خواستین بیاین فقط کادو فراموش نشه هااااااااا کمتر از بنزم قبول نی خودتونم کیکو شیرینی و مخلفاتشو بیارین آخه منو اردلان تازه اول زندگیمونه خوب نیس که ولخرجی کنیم مگه نه ؟؟؟ خو دیه عرضی نیس جز : 

 

با ناباوری به اردلان نگاه میکردم ... چی میگفت ؟؟؟ همچین چیزی امکان نداش ... با اینکه خودمم میدونستم دختر رویایی هستم ولی این موضوع حتی از حد آرزوهامم فراتر بود ... یعنی این بارم این مسئله برخورد با یکی از آرزوهام بود ؟؟؟ آرزویی که تا همون لحظه هیچ وقت حس نمیکردم داشته باشم...با صدای آرمین به خودم اومدم که حالت چهره ش نشون میداد تو مدتی که من حواسم نبوده انقد خندیده که صورتش آدمو یاد آلو جنگلی مینداخت !

همون جور که از شدت خنده نفس نفس میزد به اردلان گفت : باو برا برنامه ی رنگین کمان که نمیخایم شعر بخونیم البته فک کنم پریا رو بیاریم بچه های زیر دوسال حسابی خوشحال شن ولی ما که طرح شادسازی نی نی کوچولوها رو نداریم داریم ؟؟؟

من : نه عزیز همین که صدای تو پیرمرد پیرزنای بالای ۱۰۰ سالو حسابی شاد کرده کافیه بهت نگفته بودم پدربزرگ بزرگ دوستم وصیت کرده جا نوحه آهنگ چیه چیزی شده ی تو رو تو مراسم ختمش بذارن ملت اشکشون بیشتر دراد ...

اردلان : بله گریاندن هنر نیست خنداندن هنر است !

آرمین : بابا هنرمند... اه اه اه اصلا به من چه ؟؟؟ میخاین سرمایه تونو به باد بدین من که یه قرونم رو صدا اینا سرمایه گذاری نمیکنم ...

آرمینا : جانم ؟؟؟ یه بار دیه بگو ... نه بگو دیه ...چرا ساکت شدی حرف بزن  

آرمین : نه... نه خو منظورم صدای پریا بود امیر باور کن صداش خیلی بچه گونس باید یه دختر بیاد صداش یکم کلفت باشه ...

امیر که انگار تا اون لحظه جز پیشنهاد اردلان هیچی نشنیده بود گفت : آره اردلان فکر خوبیه بذا با آقا سامان صحبت میکنم قرار تست میذارم...

همون موقع با کسی که میگفت تماس گرفت  و قرار مدارا گذاشته شد استودیو ضبط تو همون رشت بود برا همین قرار برگشتنمونو کنسل کردیم ...

دوروز بعدش ساعت هشت صبح راه افتادیم   البته ناگفته نماند آرمین و رضا تو طول مسیر حسابی در تضعیف اعتماد به نفس ما کوشیدند !

آرمین : پریا امتحانی یه دهن بخون ببینیم ... بخون آی الهه ی ناززززززززز با دل من بساززززززززز ... ببین باید چهچه بزنی براموناااااااا

من : اردلان راست میگه ؟؟؟

اردلان : آرمین بسه نه پریا تو چقد ساده ای

آرمین : بده دارم به دخملم آموزش میدم ؟ حالا بیا و خوبی کن ...

رضا : تازه برا تاثیر گذاری جدید این آهنگ باید دخترا کچل کنن فضا حماسی شه

من : هااااااان ؟؟؟

رضا : باید بشین دختران نسل جنگ نسل خون نسل حماسه !

آرمین : و درصورت لزوم با تیغ یه طراحی کوچیکم باید رو صورتتون انجام بدیم ...

من :

اردلان : آرمین میزنم کتلت شیااااااا  

آرمین : نه من به پیتزا شدن علاقه ی بیشتری دارم ! 

رضا : تازه باید تحمل اصابت گوجه فرنگیهایی که از طرف عاشقای متعصب ما به طرفتون انداخته میشه هم داشته باشین

امیر : بچه ها بس کنید دیگه ...

                                         **                            **

خلاصه رسیدیمو با ترس و اضطراب رفتیم تو ...

سامان یه پسر حدودا بیست و سه ساله بود که اون طور که اردلان میگفت خانوادش حسابی خرپول بودن و تو بیشتر کارای رپرا اون سهام دار اصلی بود ولی راسش من زیاد ازش خوشم نیومد ... همون موقع یه چیز جدیدم کشف کردم اینکه ... خودتون بخونین بفهمین :

همین که چشممون به جمال آقا سامان روشن شد آرمین با صدای بلند گفت : به به ببین کیو می بینم ؟؟؟ عزیز دلمو! سامان جونمو! انقد دلم برات تنگ شده بود یه زنگ نمیزنی ببینی در چه حالیم ؟؟؟ داشتم از دوریت دق میکردم

من :

امیر : داداش نمیگی عاشقاتو تنها میذاری چه بلایی سرشون میاد ؟؟؟

من :

رضا : سامان جان ببین همون کمربند چرم رو که خوشت اومده بود برات گرفتم ناقابله خوشت نیومد بگو برم عوضش کنم برات ...

من :

اردلان : این که تقلبیه داداش سامان من خودم برات اصلشو پیدا میکنم از اینا استفاده نکن قربونت برم برا پوست ضرر داره ...

من دیگه از تعجب و شگفتی جان به جان آفرین تسلیم کردم :  

همون موقع سامان با غرور و تکبر گفت : چقد حرف میزنین دخترا اینان؟... و رو من زوم شد : حتی اگه صداشون خوب نباشه برا کلیپ تصویری بد نیسن ... دختر اسمت چیه ؟؟؟

من : پ...پ...پریا

سامان : خوب رقص بلدی ؟؟؟؟

من با ترس به اردلان نگاه کردم و اونم گفت : نه اگه میشه فقط تو همون خوانندگی ازشون استفاده کنیم

سامان : حالا دیگه برا من تعیین تکلیف میکنی آقا اردلان ؟؟؟ ...استغفراا...خیلی خوب برین صداتونو تست کنم

دو دل مونده بودم چکار کنم که خود سامان اومد جلو دستشو گذاش رو شونم هولم داد تو اتاق ضبط : پری من که وقت اضافی برا این ادا و اطوارا ندارم بجنب 

من ناخودآگاه تحت تاثیر جو موجود گفتم : چ...چ...چشم آقا

سامان لبخندی زد و گفت : زبونت میگیره تو ؟

اردلان : نه هول شده ترسیده

سامان داد زد : کسی از شما سوال نکرد خوب پرپرم بخون ( پررو هرلحظه داش صمیمی تر میشد ! )

من : چی بخونم ؟؟؟

آرمین : هرچی عشقت میکشه

امیر : بخون دیگه نریمان گفت که وقت زیادی نداره

منم که حرف زدن معمولیمم یادم رفته بود فقط بهشون زل زده بودم  ...

سامان : چرا لبای خوشگلتو باز نمیکنی ؟؟؟ نکنه لبای تو هم  مث عسل با بوسه باز میشه هه آره ؟؟؟

از خجالت سرخ سرخ شدم شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  و سرمو انداختم پایین برا اینکه بحث بیشتر از این ادامه پیدا نکنه چشمامو بستم و آهنگ نزدیک میشم مهسا رو که خیلی دوس دارم خوندم تو تمام مدتی که درحال خوندن بودم به اردلان نگاه میکردم و حس اینو داشتم که برا اون میخونم برا همین فک کنم کارم زیادی بد نبود ...

آهنگ که تموم شد سرمو آروم بلند کردم و دیدم سامان درحالی که چشماش برق میزدن به من زل زده یه لحظه حس خوب حلق آویز کردنش حسابی تو وجودم شعله کشید! ...

سامان : براوو  عالی بود رپر خوبی میشی فقط باید یکم رو حرکاتت کار کنیم ... این متن آهنگ جدید اردلان ایناس اسمش هوس تنه توهه برو خونه تمرین کن فردا میخام آماده ی آماده باشی ...

من : ب...ب...باشه

سامان : ههههههه دوباره که لکنت گرفتی برو کوچولو که حالا حالاها باهم خیلی کار داریم ...

                                      **                                **

تو راه برگشت اردلان عجیب عصبانی بود و آرمین و امیرم که موقعیتو درک کرده بودن لام تا کام حرف نمیزدن ...

تا رسیدیم ویلا اردلان رف تو اتاقش و درو محکم به هم کوبید و امیرم که رنگش بدجور پریده بود رف دنبالش و از پشت در آروم باهاش حرف زد ولی من صدای حرفاشونو واضح می شنیدم ...

امیر : اردلان دیوونه بازی درنیاریااااااااا

اردلان : عمرا اگه فردا پریا رو ببرم

امیر : اون وقت سرمایه ی کارو بابای تو میده ؟؟؟

اردلان : شده ماشینمم بفروشم خودم میدم تو نگران نباش

امیر : فکر خوبیه اون وقت تو چند تا ماشین داری ؟؟؟

اردلان : یکی

امیر : آها بعد ما چند تا آهنگ قراره بخونیم ؟؟؟

اردلان : هشت تا

آرمین : ممنون از اطلاع رسانیتون

اردلان : به هرحال نمیشه همین که گفم

امیر : آرمین تو برو پایین با پریا تمرین کن

اردلان : جان ؟؟؟

امیر : جان و کوفت تو هم تو همین اتاق میمونی صدات درنمیاد به خاطر تو که نمیشه همه از کار و زندگی بیفتیم ... آرمین یالا دیه

آرمین اومد پایین ازم خواست باهاش برم تو باغ ...

من : خو همونجا تمرین میکردیم دیه

آرمین : عزیزم همسایه داریم ما همسایه آزاری گناهه

من : که چی ؟؟؟

آرمین : لالان خو با صدا تو از خواب بپرن شکایت کنن چی ؟؟؟ اونا که نمی دونن صدا توهه فک میکنن تریلی کامیونی چیزی اوردیم تو ویلا

من: بی ادب

آرمین : شرو کن من گوش میدم

منم صدامو صاف کردمو سعی کردم با لحن اردلان بخونم : امشب مال همیم ... که آرمین پرید وسط حرفم : چرا داری جیک جیک میکنی ؟؟؟

من : خو چیکا کنم دیه ؟؟؟

آرمین : میو میو ! شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

من :

آرمین : خو ببین لحنت بده باید یکم با نفرت بخونی با جذبه

من : آورین آورین

آرمین یه شاخه ی درختو کند و گف : یه بار دیه جلو معلمت خوشمزگی کنی حرف اضافه بزنی یا بد بخونی با این تنبیه ت میکنمااااااا

من : چشم آموزگار گرامی

آرمین :شمع شدم شعله شدم سوختم تا هنرم را به تو آموختم ! خو شرو کن  

من : امشب مال همیممممممم باورش سخته

آرمین : اه مگه داری برا دشمنت میخونی ؟

من : خودت گفتی با نفرت خووووووووووووو ...

آرمین : خدایااااااااااااااااااااااا شکرت که خلقت من با این موجود متفاوته !!!

من : بله دیگه خلقت انسان ها با فرشتگان از ازل متفاوت بوده 

آرمین با چوب محکم کوبید رو دستم : ادامه بده

خلاصه اون روز تا آخر شب با آرمین و امیر تمرین کردم و بعد برگشتم تو ...

موقع شام امیر یه لیوان که توش مایع سبز بدرنگی بودو اورد و گذاش جلوم و بهم گفت : خوب پریا این شربت برا صدا خیلی خوبه بیا بخور ...

من : از چی درس شده ؟؟؟

امیر یه کاغذ لوله شده رو از جیبش در اورد و شرو به خوندن کرد  : اسفناج پخته...کرفس جوشیده ...مغز گوسفند...شاخک خرچنگ... کبد خرس

آرمین : البته من برا اینکه رنگ سبزش بیشتر شه دوتا عنکبوت سبزم رفم از بالای درخت برای پریای گلم شکار کردم ...

آیدا : احیانا معجون هری پاتر براش درس نکردین ؟؟؟

امیر : نه جونم معجون صداساز تضمینی در عرض دو دقیقه رو براش آماده کردیم پری بخور دیه بگذره اثرش میره هاااا

من : عمرا به زندگیم علاقه دارم

رضا : ساکت  رو حرف بزرگترت حرف نزن فقط بگو چشم

من : باشه ولی مشکل اینجاس که بزرگتری اینجا نمیبینم

امیر به آرمین چشمک زد و گفت : خو آرمین فک کنم باید در خوردن کمکش کنیم ...

و اومدن دستای منو گرفتن و رضام لیوانو به دهنم نزدیک کرد ...

منم که همه چی باور شده بود مث جیرجیرکا جیغ جیغ میکردم : نهههههههه نموخااااامممم نموخورمممممم مسموم میشممممم تو رو خدا

آرمین : نه نمیشی آفلین دخملم دهنتو باز کن هواپیما داره میاد

من : ایشاا... هواپیما تو سرت سقوط کنه ولم کن

امیر : اگه بوخولی برات یه چیر خوب میخرمااااا یه آبنبات خوشمزه

من : خدایا منو از دست این قوم نجات بده اردلان تو یه چیزی بگو خوووووووو

سرمو که به طرف اردلان برگردوندم هم منو هم بقیه سرجامون میخکوب شدیم   چون دیدیم انقد تو فکره که درحالی که دستشو گذاشه بود زیر چونه ش با اون یکی دستش داش نوشابه رو جا لیوان تو بشقابش خالی میکرد !

امیر : هوووو اردلان چیکا میکنی ؟؟؟ دریا درس کردی تو بشقاب

آرمین :میدونین اوخه بچه از بچه گیش آرزوی ماهیگیر بودن داش   ولی امیر بی رحم این ذوق و استعدادو تو اردلان کوچولو کشت  و مجبورش کرد خواننده بشه برا همینم الان داره از حداقل امکانات حتی بشقابش واسه تحقق این رویا استفاده میکنه ... ولی اردل جلو بقیه این کارا رو انجام بدی فک نمیکنن داری لوبیا و برنج صید میکنی فک میکنن دیوونه شدی نکن عزیزم اینکارا رو نکن

رضا : آره داداش اون سبزی قورمه سبزیه جلبک دریایی نیس که !

آرمین : چن بار گفتم فرم بستری شدنشو پرکردم نمیاین ببریمش که ...

آیدا : اردلان حالت خوبه ؟؟؟

اما هرچی بچه ها صداش میزدن جوابی نمیداد انگار اصلا تو این دنیا نبود ... تا اینکه کم کم امیر نگران شد و رف محکم زد تو گوشش تا بالاخره به خودش اومد : چته امیر ؟ چرا میزنی ؟

امیر : از خودت بپرس که لوبیاها دارن تو بشقابتون شنا قورباغه میرن !

اردلان تازه متوجه شد چکار کرده و رف از آشپزخونه یه دستمال اورد و میزو خشک کرد ...

آرمینا : اردلان اتفاقی افتاده ؟ میتونیم کمکی بکنیم ؟

اردلان : نه چیزی نشده فقط یکم خسته م میرم بخوابم ...

بعد از اینکه اردلان رف تو اتاقش امیر و رضا نگاه معنی داری بهم انداختن و اونام رفتن ... اما من تا ساعت سه نصف شب تو نشیمن نشسته بودم و همش چشمای نگران اردلان جلو روم بود ... نگرانی که هنوز دلیلشو نمیدونستم ...

                                          **                      **

روز بعد صبح اول وقت امیر که عصبانیت قرمز شده بود دست اردلانو محکم گرفته بودو دنبال خودش میکشید همه تعجب کردیم ...

من : چی شده امیر ؟؟؟

امیر : هیچی فقط اردلان به سن شیرین دوسالگیش برگشته

آرمین : پ سنش تغییری نکرده که ...

امیر : رفته تو حیاط داش ماشینارو پنچر میکرد که مثلا ما نتونیم بریم ... شیطونه میگه یه دونه بزنم ... استغفراا... شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

من با ناراحتی به اردلان که سرشو پایین انداخته بود نیگا کردم معلوم بود خیلی اعصابش خورده ...

امیر : به خاطر اینکارت اصن امرو نمیذارم باهامون بیای

قیافه اردلان یه جوری بود که انگار هیچی نمی شنید اون قد که آرمینم دلش براش سوخت و امیرو راضی کرد بذاره بیاد...وقتی رسیدیم اردلان دستمو محکم گرف و پیاده م کرد دنبالش راه افتادم تا برسیم تو وقتی به اردلان که انگار بغض کرده بود نگاه میکردم هم ناراحت میشدم و هم تعجب میکردم ... آخه این مسئله که چیز مهمی نبود که به خاطرش بخواد انقد خودشو ناراحت کنه ... نمیدونم شایدم بودو من هنوز درک نکرده بودم...

 سامان پشت میزش نشسته بودو داش چرت می زد سه تا بطری مشروبم جلوش بود ...

 امیر : سلام سامان جون وقتی اول صبح تورو میبینم تا آخر روزو با خوشی طی می کنم !

سامان : متاسفانه امرو واکسن زدم

آرمین : کار خوبی کردی تو سالم باشی ما دیه هیچ غمی نداریم حالا واکسن چی ؟؟؟

سامان : واکسن ضد پاچه خواری !

من که به جای آرمین و امیر داشتم از دست این رفتاراش حرص میخوردم زیر لب گفتم : کاش جا اون واکسن آمپول هوا میزدی هم خودت راحت میشدی هم ما ...

سامان : شما چیزی گفتی ؟؟؟

من : نع

سامان : گفتی مگه نه ؟؟؟

من : نععععععععععع

 سامان : باشه باو تسلیم هرچی تو بگی قبولشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  تمرین کردی خانومی ؟؟؟

من : بله

سامان : خوب پس بیا جلو ... و در نهایت تعجب من اومد بغلم کرد ...

من : ببخشید چکار میکنید ؟؟؟

سامان : خوب اینجوری حست بیشتر درمیاد همزمان برا کلیپ تصویریم آماده میشی

سرمو به طرف اردلان برگردوندم که دیدم انقد محکم لبشو گاز گرفته که داره خون میاد  ... برا همین  خودمو کشیدم عقب ...

سامان : چیه ؟؟؟ جلو اینا خجالت میکشی ؟؟؟ اشکال نداره همه بیرون

همه با شک وایساده بودن که یهو سامان نعره زد : مگه نشنیدین چی گفتم ؟؟؟ گم شیننننننن 

امیر : باشه باشه  آروم باش بچه ها بریم بیرون تمرکز پریا بهم میخوره

آرمینا : اوهوم ما کارمون تموم شه میایم بیرون

سامان : بله ؟؟؟ خانوم فعلا میخام با پری تمرین کنم فرهنگ فارسی معین براتون بیارم متوجه شین معنی لغوی همه برین بیرون چیه ؟؟؟

اردلان : امکان نداره فک کردی میذارم پریام ... که امیر دستشو گذاش رو دهنش و نذاش ادامه بده

سامان : چیزی میخاس بگه؟ امیر دستتو بردار ببینم دیگه این جوجه هام واس ما زبون دراوردن ... بت میگم بذار حرفشو بزنه

امیر : نه راسش دیشب خواهرش تصادف کرده الان تو بیمارستانه برا اون یکم اعصابش خورده

آرمینم اومد مثلا به امیر کمک کنه برا همین ادامه داد : آره انگار کیف خواهرشو زده بودن میره دزدا رو تعقیب کنه که همینجوری که دزدا رو تعقیب میکرده یکیشون از رو پل میپره رو کاپوت ماشینش اون یکیم با موتور شیرجه میره تو ماشین روغن ترمزشون با هم قاطی میشه ماشینش منفجر میشه خواهرش میفته تو دریاچه ! یه کوسه بهش حمله میکنه که یهو یه قایق موتوری که داشه با سرعت میومده  می کوبه تو سرش پرتش میکنه تو ساحل داشته نفساس آخرو میکشیده که با موبایل به اردلان خبر میده بعد نفس آخرو میکشه و ...

همه با دهن باز به آرمین زل زده بودیم شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز   من مونده بودم این داستانو از کجا دراورده فک کنم از همه فیلمای پلیسی که دیده بود یه تیکه برداشته بود با هم مخلوط کرده بود و اصلا یادش نبود امیر گفته خواهر اردلان بیمارستانه ... امیر بعد از اینکه از شوک شنیدن این قصه ی تخیلی دراومد با پاش محکم کوبید تو پای آرمین و گفت : ولی همون طور که گفتم الان زندس بیمارستانه مگه نه آرمین ؟؟؟

آرمین که تازه دوهزاریش افتاده بود چه گندی زده گفت : آره... آره خو بعد که نفس آخرو میکشه تو سردخونه ی بیمارستان زنده میشه میبرنش بستریش میکنن

سامان : آهان قسمت جدید کبری ۱۱ رو دارین برام تعریف میکنین ؟؟؟

امیر : نه باور کن البته تو که آرمینو میشناسی بچه خیالبافیه یکم اغراق کرد وگرنه حقیقته ...

سامان یه نفس عمیق کشید و گفت : امیدوارم  این طور باشه پس درم پشت سرتون ببندین

امیر اردلانو که تقلا میکرد از بین بازوهاش فرار کنه با خودش کشید بیرون و بقیه م همراهشون رفتن ...

من که نزدیک بود بلند بزنم زیر گریه زیر لب گفتم :خیلی نامردین خیلی ... دیگه هیچ حامی نداشتم بهترین دوستام به راحتی برای حفظ منافع خودشون تنهام گذاشته بودن ... از شدت ترس بی اغراق سامانو این شکلی میدیدم : تو همین حال بودم که با صداش صدمتر پرش با مانع انجام دادم !

سامان : خوب عزیز کارو شرو کنیم ؟؟؟؟؟؟

                              http://zibasaz.persiangig.com/pic/love/1/love10.gif

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 19:5 توسط پریا ღ |

سلام ووووییییی اهنگ که چه عرض کنم شاهکار جدید اردلانو شنیدین ؟؟؟ نه ؟؟؟ اکشال نداره الان خودم واستون میذارم فقط قبلش چند تا توضیح :

۱.این آهنگو واس من خونده !

۲.اسم اصلیش پریا میگی بود ولی من برا اینکه ریا نشه گفتم عوضش کنه !

۳. راسش من بش گفتم امسال سه بهمن امتحان دارم نمیتونم برم تولدش برا همین گریه ش گرفته !

۴. امیر و سعیدم واس اینکه از ناراحتی دربیاد باهاش همکاری کردن ولی اصلش هدیه ی اردلان به منه !

۵. بقیه ش خصوصیه ... تو چیکا داری ؟؟؟ برو اهنگتو دانلود کن !

دانلود آهنگ با کیفیت ۳۲۰

دانلود آهنگ با کیفیت ۱۲۸

 

اینم کلیپ تصویریش ( فقط گفته باشم جونتونو صد و پنجاه متر بالا میاره تا دانلود شه )

دانلود ویدئو با کیفیت خوب LQ 480p

 

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 22:1 توسط پریا ღ

ببینین اردلان من شبیه موش کوچولوها شده چقد معصوم اوووووووووخی قلبونت بلم

Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

 

 

جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ این دختره کیه ؟؟؟ از کسانی که می دانند تقاضا میشود هرچه زودتر اطلاع داده و خانواده ای را از نگرانی برهانند !

 

امیر اینا انقد خوراکشون کمه میترسم کمبود تغذیه بگیرن !

 

شنل قرمزی منو ( ببخشید منظورم همون کاپشن قرمزیه !) ببینین ... هوووووو خانوم محترم به شوهر مردم اینجوری زل نزنااااااااا 

 

 

اردلان وقتی داری میری سفر گیتارو با خودت نبر !!! البته عشقم پیانو هم میزنه هااااااااا

 

قابل توجه کلیه کسانی که میگفتن اردلان من شبیه دخملاس خداییش نه واقعا وجدانا خودتون قضاوت کنین تو این عکس کی بیشتر شبیه که چه عرض کنم کپ دختراس ؟؟؟

 

و اینک مدل لباس کودکانه ی پاییز امسال : اردلان طعمه ! 

 
 
 
 
قربونش برم مطمئنم تو بیلیارد حسابی امیراینارو سوکس کرده الان ببینین قیافه هاشون چقد ناناحته !!! قهرمان منه دیه 
 
 
 
 
 
 
 
 بچه ها ببینین اردلان چقده عوض شده اول که دیدمش باور کنین نشناختم گفتم این پسره کیه ؟؟؟ بعد یکم که دقت کردم فهمیدم اردلانه هنگیدم !
 
 
 
 
 
دقت داشتین اردلان به این کمربندش بیش از حد علاقه داله چون تو بیشتر عکسا اینو زده ...  
 
 
 
 
واااااااااااای بیگی منو ...پریا قربون خنده هات بشه اگه می فهمیدی همه ی شادی زندگی من تو لبخند تو خلاصه شده اون وقت همیشه همینجوری می خندیدی ...
 
 
 
 
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 23:2 توسط پریا ღ

Atlantic and Pacific, I want to remember the great gift they would accept  

such a little love from me

 My hands are frozen and the hot breath you need to help those who are

expectations

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 13:40 توسط پریا ღ

با قسمت دوازدهم اومدم قبل از اینکه بریم سراغ داستان یه نکته ای رو باید بهتون بگم اینکه اگه خدایی نکرده زبونم لال اتفاقی برا وبم افتاد یه وب جدید میزنم و آدرسشو تو وبلاگ آیدا یا آرمینا بهتون میدم در ضمن پروفایلمو فعال کردم اگه خواستین برین بخونین ...

 

رضا و امیر انقد رنگشون پرید که نگران شدم از ترس سکته کنن !!!...

آرمین : اشکال نداره خو جنگلم یه حال خاصی داره واس خودش

اردلان : بهله تو این بارون و خصوصا ۱۲ نصفه شب خیلی عالیه فاز میده شدیدا !

آرمین : برو همه جا داد بزن و بگو گیر افتادیم تو جنگل جدیدا !

من : دیوونه شدی ؟؟؟ چی میگی ؟؟؟

امیر : هزیون !

اردلان : میگم حالا یه آتیش روشن کنیم تا قندیل نبستیم

آرمین : به نکته ی ظریفی اشاره کردی اما چه جوری ؟؟؟ تو کبریتم روشن میکنی دستتو میسوزونی کوچولو  

اردلان : هه من بودم اون روز شوفاژو فرستادم هوااااا ؟؟؟

آرمین : نه پ من بودم ؟؟؟؟

امیر : رو نیس که سنگ پا قزوینه

همون موقع دیدیم چند نفر دارن از دور میان ...هفت هشت تا دختر بودن ....

آرمین : خدا کنه چادر و پتوی اضافی داشته باشن

یکی از دخترا گفت : سلام ببخشید ما مرد همراهمون نیس با شرایط به وجود اومده نمیتونیم برگردیم میشه ما هم چادرمونو اینجا بزنیم ؟؟؟

 آرمین : بستگی داره چقد پتو و غذا همراهتون باشه خووو مثلا سه تا پتو میشه سه ساعت شیش تا میشه شیش ساعت و .... به هر حال باید بلیط بخرین !

آرمینا : هیسسس زشته آرمین

دختره جواب داد : اتفاقا دو تا چادر همراهمونه میتونیم یکیشو بدیم به شما

آرمین : خو حالا شد باوشه اجازه میدیم اینجا بمونین

دختره : ممنونم من اسمم سهیلاس

آرمین : فک نمی کنم اسمتونو پرسیده باشم

اردلان : ببخشید دوست من رفتار مناسب با خانوما رو بلد نیس

من : چی ؟؟؟ جاااااان ؟؟؟ یعنی تو بلدی ؟؟؟

امیر : چه جورم خودم بش در چند جلسه کلاس خصوصی یاد دادم

اردلان : نه باو من هیچی ازش یاد نگرفتم چرت میگه باور نکن

امیر : نوووووچ اون روز که رفتیم دریا ... تو آب... دختره .... اونو که دیدم فهمیدم درساتو دقیق و کامل یاد گرفتی !

من : اردلاااااااااااااان خفه ت میکنمممممممممممم 

اردلان : دروغ میگه امیر چی می گی ؟؟؟ تب داری فک کنم... اصلا بحثو عوض کنین بگیریم بخوابیم دیه...

من چون از دست اردلان خیلی عصبانی بودم سریع رفتم تو یکی از چادرا بقیه بچه هام زود اومدن تو  و مجبور شدیم  هفت نفره تو چادر چهار نفره به زور خودمونو جا بدیم ... تا اومدم چشمامو ببندم دیدم اردلان نیس ....

من : آیدا اردلان کووووش ؟؟؟؟

آیدا : جا نشد موند بیرون

آرمین : اوره موند از هوای پاک و مطبوع جنگل در فضای باز لذت ببره  !

من : حرف نزن برو بیارش

آرمین : خودت برو به من چه ؟

رفتم بیرون دیدم اردلان بیرونم نیس ترسیدم و چند بار بلند صداش کردم...

یکی از دخترا از چادر بیرون اومد و گفت : ما اردلان جونو اوردیم تو چادر خودمون آخه بیرون هوا سرده سرما میخوره شما برین بخوابین نگرانش نباشین ...و رفت تو ...

 از عصبانیت اره برقی بم می زدی خونم در نمیومد ! ... نه نمی تونستم بذارم اردلان اون تو بمونه باید میاوردمش بیرون ...اما چه جوری ؟؟؟ مثلا : داد بزنم گرگ گرگ بترسه بیاد بیرون...نه اینجوری می فهمه دروغ میگم آبروم میره...یا مثلا آرمینو جا اردلان تحویل دخترا بدم ؟ ...نه بابا این چه فکریه آخه کدوم دختر عاقلی اردلانو با آرمین تعویض می کنه ؟؟؟... یهو یه فکری به ذهنم رسید ... آره بهترین راه همین بود...

رفتم تو چادر خودمون  تا افرادو برا اجرای نقشه م ارزیابی کنم :

 امیر خوب بود ؟... نه گناه داشت دلم نیومد بیدارش کنم...

بعد رضا ؟ ... نه هنو باهاش رودربایستی داشتم روم نمی شد ازش چیزی بخوام

آهاااااان... یافتم بهترین گزینه آرمین جوووووووونم بود !...

من : آرمین آرمین بلند شوووو بیدارشوووو

آرمین : برو مزاحم نشووووو

من : مزاحم خودتیاااا کارت دارم به کمکت احتیاج دارم

آرمین : مگه من کمیته امدادم که هی ازم کمک می خوای ؟؟؟

من : اه دوباره که خوابیدی خواب همیشه هس

آرمین : خو اردلانم همیشه هست بذا یه شبم اونا باهاش حال کنن ... آدم باید سخاوتمند باشه فرزندم !

من : پدرم به دختر کوچکت کمک کنننننننننننننننن

ارمین : نووووووووچ من ناپدری بدجنستم کمک نموکونم

دیدم دوباره رفت زیر پتو خوابید دیگه عصبانی شدم و بالشو گذاشتم رو صورتش فشار دادم ...

آرمین : روااااااااااااااانی قااااااتل ولم کننننننننننننننننننننننننننننننننننننن... باشه ... باشه هرچی تو بگی قبوله

من : آفرین (  خودمونیمااااخشونت بعضی موقعا از گفتگو بیشتر جواب می ده ! )

آرمین : لالی ؟؟؟ بگو بدو چیکا کنم ؟؟؟

من : خوب ما باید اردلانو در یک اقدام ضربتی از تو چادر اون دخترای... نجات بدیم ...

ارمین : هه تازه از اسارت تو راحت شده

من : مثل اینکه به این بالش علاقه زیادی داری ! صب کن...

آرمین :باشه باو غلط کردم خو میگی چه عملیاتیو در پشت خاک ریز انجام بدیم تا به محدوده ی نظامی دشمن نفوذ کنیم ؟؟؟

من : خو... خو...

آرمین : نکنه میخوای من خودمو شبیه دخترای خوشگل کنم برم جلو چادر اردلان منو ببینه به هوای من بیاد بیرون ؟؟؟

من : 

آرمین : چی شد ؟؟؟

من : هیچی یه لحظه داشتم به فاجعه ای که در صورت دختر شدن تو در جامعه ی زنا به وجود میومد فک می کردم ... من یه نقشه ای دارم

آرمین : وای جون بکن بگوووووووووووووووووووووووووووووووووووو

من : ببین عزیزم راستش ...

آرمین : خدا به دادم برسه چه بلایی میخوای سرم بیاری ؟؟؟ ببخشید منظورم اینه که چه بلایی  قراره سر خودم بیارم ؟؟؟

من : باآرمینا دعوا کن

آرمین : چی ؟؟؟؟ نشنیدم ...

من : دعوا کن که مثلا آرمینا به این بهونه بات قهر کنه بره اون چادر اردلان بیاد این چادر

آرمین : آورین چه طرح هوشمندانه ای... عمرا عمرا عمرا

من : دعوا نمی کنی دیگه ؟؟؟ باشه خودت خواسی گلم !... و بلند سرش جیغ کشیدم : آرمین این شماره ی نسیم دوست منه تو موبایل تو چیکا می کنه ؟هان ؟ چشم و دل آرمینا روشن...

همه از خواب پریدن و با تعجب به ما زل زدن...

آرمینا: جریان چیه پریا ؟ نسیم کیه ؟

من : از آقا آرمینتون بپرسین وای آرمین این عکسا چیه ؟ وای وای

آرمین بنده خدا هنگ کرده بود و فقط نگاه میکرد   ( یه لحظه دلم براش سوخت ولی تقصیر خودش بود حرفمو گوش نکرد)

من : بهله دوره زمونه ی بدی شده آرمینا آدم به چشم خودشم نمی تونه اعتماد کنه

آرمینا : من دیگه اینجا نمی مونمممممم

من : الان که نمی تونی بری صبر کن صبح باهم میریم ... خوب اشکال نداره اگه قیافه ی آرمینو نمیتونی تحمل کنی میخوای بری اون چادر ؟؟؟ برا راحتی خودت میگمااااا

آرمینا : حتما همین کارو می کنم

و رفت به اون دخترا گفت : ببخشید اگه میشه من تو چادر شما بخوابم ...

سهیلا : آخه دیگه جا نیست شرمنده

آرمینا : خو اردلان میاد چادر ما اردلان بدووووووو

اردلان : باشه تو بیا تو

خلاصه بالاخره اردلانو ازشون پس گرفتم  ... ولی آرمین انقد بد نگام میکرد که مطمئن شدم داره دنبال یه راه واسه تلافی می گرده بدشانسی همیشگیم وقتی خودشو بیشتر نشون داد که با اومدن اردلان بالش کم اومد و برا همین دونفر باید مشترکا یه بالش میگرفتن چون هیچ کس حاضر نبود فداکاری کنه به پیشنهاد امیر قرعه کشی کردیم و اسم من بدبخت و آرمین دراومد و مجبور شدم تا صبح با آرمین رو یه بالش بخوابم ...

                                         **                                 **

 صبح که شد همه بلند شدیم و وسایلو جم کردیم  به محض اینکه رادیو اعلام کرد جاده ها باز شده حرکت کردیم  ...

وقتی رسیدیم ویلا همه مون مثل جنازه تو قبرامون ( ببخشید یعنی تختامون غش کردیم )

بعد از شام آرمین گفت : یه فیلم کمدی گرفتم با هم ببینیم حال کنیم ..

اردلان : اسمش چیه ؟؟؟

آرمین : یه چیزی تو مایه های پلنگ صورتی   

اردلان : هه خو بذا ببینیم

آرمین : نه دیه باید برقا خاموش باشه تا قشنگ خنده تون بگیره

امیر: وا چه حرفا

آرمین : همینه که هس

اردلان : باشه بابا ...خاموش میکنم...

بعد از اینکه برقا خاموش شد آرمین رفت فیلمو گذاشت منم به صفحه ی تلوزیون زل زدم اما وقتی جا پلنگ صورتی اسم زامبی تو تیتراژ اومد فهمیدم چرا آرمین یهو مهربون شده  !...نباید جلوش کم میوردم برا همین به روی خودم نیاوردم و به نگاه کردنم ادامه دادم ولی هرچی بیشتر میگذشت بیشتر می رفتم پشت کمر اردلان ...موهاشو محکم تو دستم نگه داشته بودم و جاهای ترسناک فیلم جا اینکه جیغ بزنم موهای اون بدبختو می کشیدم ...

آرمینا : آرمین زهرم ترکیدددددددد خاموشش کن

آرمین : نه هنو جاهای خنده دارش مونده

من : چیه به یاد همزادای خودت این فیلمو گرفتی ؟؟؟

آرمین : پریا عزیزکم اول از پشت اردلان بیا بیرون تصویرتو ندارم ههههههههه

آیدا : امیر من دالم میترسم

امیر: نیگا نکن خو بیا ما بریم بخوابیم  اینا خودآزاری دارن ...

اما ما تا آخرش موندیم دیگه فیلم تموم شد سه قدم با سکته ی ناقص فاصله داشتم ...

وقتی رفتم بخوابم همش تصویر اون فیلم مسخره جلو چشمم بود و هی فک میکردم پشت پنجره یه هیولایی چیزیه ... بالاخره بعد از بیست میلیون گوسفند شمردن خوابم برد  تازه چشمام گرم شده بود که دیدم یکی داره تو گوشم می گه : پریااااا تو داری میمیری ... من اومدم ...من ...هاهاها... چشمامو که باز کردم دیدم یه زامبی بالا سرم وایساده و بلند جییییییغ کشیدم و از حال رفتم ...

چشم که باز کردم دیدم تو اتاق پانته آم و آیدا داره به صورتم آب می پاشه ...

آرمینا : وای خدارو شکر به هوش اومدی پریا

من : نه... نه ... اون... اون...اومده بود منو بکشه

آیدا: پریا اون آرمین بیشعور بوده آدم نیس که 

من : واقعا ؟؟؟ وای مردم از ترس

آیدااینا که رفتن دیگه یه لحظه م نمیتونستم اتاقمو تحمل کنم و برا همین بلند شدم رفتم تو اتاق خواب اردلان ...

خودمو انداختم تو بغلش و بعد پتو رو کشیدم رو سرمون ...

اردلان : پریا چی شده ترسوندیم ...

من : من میترسم تنها نمیخوابم نموخوام

اردلان : ولی اینجا نمیشه صبر کن من میام اتاقت

من : نهههههههه از اتاقم میترسم

اردلان : آخه ...

من : آخه ندارههههههه

اردلان : باشه ... باشه فقط دارم این زیر خفه میشم پریا پتو رو بزن کنار

من : نه میترسممم نموخوامممم بگیر بخواااااب

اردلان : از دست تو جقله دختر پیرم کردی ...میخوای برات لالاییم بخونم ؟؟؟گنجیشک لالا پریا لالا اومد دوباره مهتاب لالا...

من : لازم نکرده شب به خیررررررررر

صبح وقتی بیدار شدم کپ کردم چون دیدم درست وسط امیر و آرمین تو بغل اردلان خوابیدم ...

من : اردلااااااااااان بلندشو اینا اینجا چیکا میکنن هان ؟؟؟

اردلان : بابا دیشب میخواستم بت بگم امیراینام تواتاق من خوابیدن مهلت ندادی که...

 خواستم از خجالت خودمو خفه کنم  ولی در آخرین لحظه  وقتی یادم اومد خواب امیراینا خیلی سنگینه به خودم دلداری دادم که حتما منو ندیدن و  پشیمون شدم ...

اردلان : میگم این آرمینم بعضی مواقع کارای جالبی میکنه هاااا بش بگم از این به بعد هرشب از این فیلمای خنده دارش بگیره

من :خیلی بدی  چرا ؟؟؟

 اردلان : چون دیشب خیلی خوش گذش میشه هرشب بترسی پریا جونم ؟؟؟  

 من : جدا ؟؟؟  من دیگه میرم پیش بقیه...

                                        **                                        **

اون روز تا ظهر اردلان اینا داشتن درمورد آهنگ جدیدشون بحث میکردن  مام که فقط شنونده بودیم حوصله مون سر رفته بود  ...

امیر: باید تا چهارشنبه دوتا رپر دختر پیدا کنیم

آرمین : عسل چطوره ؟؟؟ خودم باهاش صحبت میکنم

اردلان : عمراااااااااا

امیر : آره بهتره دو تا چهره ی جدید باشه 

آرمین : چهره ی جدیدمون کجا بود ؟ قدیمیاشم به زور پیدا میشن ...

اردلان : آهان یافتممممممممممممممم

امیر وآرمین : کی ؟؟؟

اردلان : پریا و آرمینا

من که تا اون موقع داشتم چرت میزدم مثل برق گرفته ها از جام پریدم : جااااااانم ؟؟؟

 

                                                      deborah.mihanblog.com

 

 

                       

 

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 21:26 توسط پریا ღ |

امروز استثناعا سرتونو درد نمیارم تا یه راست بریم سراغ

 پریا و این عشق مجازی که روز به روز داره بیشتر حرصش میده !  Emoticon

 

قلبم هری ریخت پایین و گفتم : ولم کن اردلاااااااااااان چیکا میکنی ؟؟؟

اردلان : دارم کار تورو تکمیل میکنم خوووووووو

من: برو بینم بذا بلم موخوام بخوابم خسته م ...

اردلان : مگه خودت نگفتی میخوای امشب پیش من بمونی ؟؟؟

من: نه نگفتم اصلا ... اه نگران

اردلان دستاشو انداخت دورکمرم و گفت : تو که دروغ گو نبودی مگه نه؟؟؟

من: من تشنمه میرم آب میخورم برمی گردم

اردلان لیوان آب شو از کنار تخت برداشت و گفت : خو همینو بخور دیه

من : آخه ...آخه...بهداشتی نیس ...

اردلان : این چه حرفیه ؟ مگه من بیماری واگیردار دارم ؟ هان ؟ باشه برو که دیگه بات قهرم

من : چرا بچه بازی درمیاری ؟ باشه بده بخورم هیشششش...کلی دنبال اون طرفی گشتم که اردلان ازش آب خورده آخرشم فک کنم اشتباه از همون طرف آب نوش جان کردم !

اردلان : عزیزم خو  میخوام بات حرف بزنم حوصله داری ؟

من : نووووچ خوابم میاد ساعت پنج صبحه هاااا

اردلان منو کنار خودش خوابوند و پتو رو کشید روم و اومد بالا سرم ...

من : نههههه نظرم عوض شد خوابم نمیاد هرچی میخوای بگووو

اردلان : هههههه ترسووووو  هههههه

من : نخیرشم من خیلیم شجاعم همه میدونن

اردلان :واقعا ؟ نیستی باو

من: به کوری چشم تو و آرمین هستم

اردلان : نیستی

من : هستمممم

اردلان : نیستی

من: هزار تا هستممم

اردلان : هه دوهزار تا نیستی 

من : ده هزار تا هستممم

اردلان :  نه نیستی

من : چرا هستممممممممممم

اردلان : پ هستی ؟...باوشه خودت خواستی و بغلم کرد و در حالی که من چشمام از تعجب شیش تا شده بود دستاشو گذاشت دو طرفم طوری که یه وجبم نمیتونسم تکون بخورم گرمای نفساشو رو صورتم احساس میکردم چشمامو بستم بعد...

از ترس احساس کردم روح از بدنم به آسمان ها پرواز کرد !

اردلان : وا پریاااا چرا یهو انقد یخ کردی ؟؟؟؟ حالت خوبه ؟؟؟؟

من زبونم بند اومده بود و مثل مجسمه فقط بش نگاه میکردم فک کنم تا پنج دقیقه حتی پلکم نمیزدم...

اردلان : غلط کردم ببخشید حرف بزن ...فشارت افتاده ؟؟؟؟

من : ...

اردلان : وای خاک تو سرم دفعه آخرم بود پریاااااااااااااا....وچند تا زد تو گوشم که به خودم اومدم و با بلند ترین صدای ممکن جیغ کشیدم : جییییییییییییییییییییییییغ

اردلان دهنمو گرفت : خواهش میکنم ساکت باش معذرت میخوام اوخه هی میگفتی شجاعم شجاعم کنجکاو شدم امتحانت کنم ...

بلند شدم که از اتاق برم اما پام  می لرزیدو به لبه ی فرش گیر کردم و اگه اردلان نگرفته بودم با سر می رفتم تو آینه !!!

اردلان :بیا شین بهتر شی

من : نموخوااااااااممممم موخوامممم بلم بیررررروووووون

اردلان : نمیذارم مگه دست خودته ؟ برو دراز بکش حالت بهتر شه عزیزم

 اونقد داشتم می لرزیدم که دندونام تند تند بهم میخورد ...

اردلان : پری اینجوری نکن اشکم در اومد

من : به قول تو مگه دست خودمه ؟؟؟ سه تا سکته ی ناقص زدم

اردلان : خدا نکنه تا بستنی آرمینو نخوری نمیذارم بمیری

من : جاااان ؟ چه ربطی داره ؟

اردلان : هه آخه آرمین بستنی دوس داره تصمیم داریم تو مراسم ختمش جا حلوا بستنی بدیم به مردم !!!

من : از دست تو زبونتو گاز بگیر

اردلان : تازه از نوحه هم خوشش نمیاد من و امیر یه آهنگ ساختیم میخوایم سرخاکش به صورت زنده اجرا کنیم روحش شاد شه !

من : چه آهنگی ؟؟؟

اردلان : اینه : آرمین آرمین برو تو قبر ببین چه حالیه همه چی عالیه خوش میگذره با اینکه جات تو جهنم خالیه ! با اینکه اعمال خوب نداری و نماز و روزه نداری  اما نکیر و منکر که داری و آتیش داغ خوشمل که داری ...

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و بلند زدم زیر خنده : هههههه

اردلان : قربون خنده هات بشم همیشه بخند تا من خوشحال باشم

من : نبخشیدمتاااا حالا روت زیاد نشه

اردلان : چشمممم

من : آفرین پسرخوب ... و چشمامو بستم و اردلان آروم آروم موهامو نوازش کرد تا خوابم برد...

صبح با صدای کوبیدن آرمین به در از خواب پریدم ...

آرمین : پاشین پاشین روز اومد فردای دیروز اومد دیوونه ها بپاشید صبحونه ها آماده س !

من : همینو کم داشتیم بچه م شاعرم شد به سلامتی ... و اومدم بلند شم اما هرکاری کردم دیدم نمیتونم یکم چشمامو باز و بسته کردم تا خواب از سرم پرید و دیدم تو بغل اردلانم !

سرش داد کشیدم : اردلاااااااااااان بیدارشووووووووو بدوووووووو

اما انگار نه انگار ! نمیدونستم انقد خوابش سنگینه ...هرکاری میکردم بلند نمیشد آخرش آرمین گفت : دیه من در زدم یادتون باشه خودتون باز نکردین و دستگیره ی درو چرخوند...

با آخرین توانی که داشتم اردلانو از تخت پرت کردم پایین که با صدای بلند افتاد رو موزاییکای کف اتاق...

آرمین : چیرا صحنه رو پاک سازی میکنی ؟ مگه من غریبه م ؟

من : برو بیرووووووووون

آرمین : زدی داداشمو کشتی تازه طلبکارم هسی ؟؟؟ اردل حالت خوبه ؟

اردلان : آخ کمرم فک کنم شکست

گریه م گرفت و دوییدم بیرون...

در نهایت ناباوری دیدم همه جلو در اتاقمون جمع شدن ...

آرمینا : پری چی شده ؟؟؟ چرا داد می زدین ؟؟؟

امیر : ایول اردلان... نموخواد بگی خودم فهمیدم  هه آیدا حالا هی بگو فقط من شیطونم ..

آیدا : خو پریا خودشم وروجکه تقصیر خودشه اصلا

امیررضا : بس کنین نمی بینین بچه داره از خجالت ذوب میشه پری جون گریه نکن شوخی میکنن

آرمین : بهله بهله جدی نگیر ناناسم

امیر : بحثو عوض کنیم حاضر شین بریم دیگه الان می خوریم به ترافیک تا شبم نمیرسیم

اردلان : کجااااا ؟؟؟؟؟

امیر : جنگل... هرروز میخوایم بریم اما هربار یه اتفاقی میفته نمیشه ...

من : باشه بریم ...

آرمین : عزیزم فک نمیکنی همینجا راحت تر باشی ؟؟؟

من : می زنمتاااا  نه بریممممممممممممممم

                                        **                              **

خلاصه رسیدیم جنگل ...

آرمینا : چادر بزنین داره بارون میاد آرمین زود باش خیس شدم

آرمین : اردلان بجنب آرمینا خیس شد !

اردلان : امیر چادرو بزن دیه دخترا سردشونه !

امیر : رضا من خسته م تو ترتیب شو بده !

رضا: پانته آ چادرو بزن من بدنم درد میکنه فک کنم سرما خوردم !

من : اه خاک توسر بی عرضه تون کنن آیدا پانی بیاین خودمون درسش میکنیم ...

همونجوری که میله ی چادرو نگه داشته بودم سرم گیج رفت و مجبور شدم ولش کنم رو زمین ...حالم خیلی بد شده بود و دوییدم پشت یه درخت...

اردلان : پریا حالت خوب نیس ؟؟؟ میخوای ببرمت دکتر؟؟؟

آرمین : آخ جوووووووووووون هورااااااااااااا هورا

اردلان : آخ جون که پریا حالش بده ؟؟؟

آرمین : نه آخ جون که دارم عمو میشم آرمینا تبریک خاله شدی !

از پشت درخت یه چوب پیدا کردم و پرتش کردم تو سر آرمین ...

آرمین : هوووووووو دردم گرف مگه نمیگن هرکی مامان میشه باید مهربون تر شه؟

من : اردلان بزن تو دهنش گریهههههه

اردلان : ولش کن جواب ابلهان خاموشیس !

آرمین : واقعا دلم برا این بچه میسوزه که زیر سر همچین مامان بابای بی ادبی قراره بزرگ شه

امیر : آرمین جان دلبندم ! زیر سر نه زیر دست همچین مامان بابایی

آرمین : حالا همون چه فرقی داره ؟؟؟

اردلان : پریا سوار شو ببرمت درمونگاه

آیدا : من و آرمینام میایم

آرمین : من و امیرم میایم تا دراون لحظه ی استثنایی کنارتون باشیم

به درمونگاه که رسیدم دکتر گفت : به خاطر ویروس جدیدی که اومده باید آزمایش خون بدین    و ازم خون گرفتن ...

من : وای چرا انقد طولش میدن حوصله م سر رف ...

اردلان : الان دیگه میدن بعد میریم ویلا استراحت کنی

همون موقع یه پرستار اومد و گفت : خانوم پریا ... کیه ؟؟؟

من : منم...

پرستار : ایشون همراهتونه ؟؟؟چه نسبتی باهاتون داره ؟؟؟

اردلان : نامزدیم

پرستار : مبارک باشه فک کنم باید زودتر مراسم ازدواجتونو برگزار کنین !

من و اردلان و آرمین و امیر و آیدا و آرمینا همزمان گفتیم : چرااااااا ؟؟؟؟

پرستار : جواب آزمایش مثبته !

پرستار که رفت رو صندلی از حال رفتم ...

اردلان : غیرممکنه یعنی چی آخه ؟؟؟

آرمین : یهنی دیه بابا اردل شدی باید بری سیسمونی بخری پریا تو هم دیه باید پستونک بذاری دهن نی نی !  connie_mama.gif 

من : گریهههههههه امکان نداره آخه ...

بعد از چنددقیقه که تقریبا مردم و زنده شدم پرستار برگشت و گفت : ببخشید اسم پدر شما چیه ؟

من : عباس گریههههه

پرستار : وای  برگه ی آزمایش شما با مال یکی دیگه اشتباه شده بود عذر میخوام شما مسموم شدین باید سرم بزنین...

اردلان : دخترمردمو سکته دادین بعد میگین ببخشید ؟

پرستار : از این اشتباها پیش میاد خوووو

آیدا : وای رنگ پریا مثل گچ دیوار شد ...

امیر : باور کردین ؟ خو یه سوال پیش میاد که اصلا چرا تونستین باور کنین ؟

اردلان : ببخشید ولی خفه شو امیر پریا برو سرم بزن منم برم داروهاتو بگیرم.

                                        **                            **

سرم که زدم برگشتیم جنگل پیش بقیه ...

آرمین : حیف شد الکی خرذوق شدم

من : خیلی بدی اصلا درک نمیکنی آدمو

آرمین : اووووخی توهم از اینکه جواب اشتباه شده بود ناناحتی نه ؟

اردلان دنبالش کرد و بعد از اینکه از بالا یه سراشیبی پرتش کرد پایین دلم خنک شد !

امیر : گشنمه دخترا یه غذا درست کنین که مردم

آیدا : عمرا خودتون باید درس کنین به ما چه ؟؟؟؟؟

رضا : باشه الان یه غذا درس میکنیم که انگشتاتونم باش بخورین و رفتن تا ساندویچ الوویه درست کنن ...

آرمین : خو حالا دستپخت سرآشپزهای بزرگ تاریخ رو میل میکنین ! بفرمایینthank_you.gif

اولین لقمه رو که گاز زدم احساس کردم از معدم به خاطر مزه ش داره دود بلند میشه ! بقیه م حالت چهره شون بهتر از من نبود ...بعد یکم جست و جو کاشف به عمل اومد که نابغه ها  به جای سس مایونز ماست ریختن تو الوویه دیه خودتون طعمی که به وجود اومده بودو حدس بزنین !

چون ساعت از یازده شبم گذشته بود وسایلو جمع کردیم تا برگردیم و آرمین رفت ماشینو بیاره اما یه ربع بعد بدو بدو برگشت و گفت : بیچاره شدیم کوه ریزش کرده جاده بسته شده هیچ راهی نیس ...

امیر : یعنی چی ؟؟؟

آرمین : یعنی اینکه مجبوریم شبو تو همین جنگل بمونیم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 23:15 توسط پریا ღ |

سلوووووووم خوبین ؟؟؟ دلم تنگیده بود برا همتووووووووووووون هزار تا معذرت به همه بدهکارم

معذرت...معذرت...معذرت...معذرت و ...

دیه فردا به جووووووون اردلان داستانو آپ موکونم ( جون اونو که الکی قسم نموخورم )

دیه باید بلم برا ورزشم تو گوگل تحقیق دربیارم

فهلا تا فردا بای

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 22:27 توسط پریا ღ

سلام عسیسای دلم ... خوبین ؟؟؟

دلم خیلیییییی براتون تنگ شده بود باور کنین من انقدم بدقول نیسم ولی خودتون دیگه از اتفاقی که برام افتاد خبر دارین الانم چون تایپ کردن با یه دست برام خیلی سخته زیاد نتونستم تایپ کنم بازم ببخشید ...

خو چون این قسمت داستان یه کم ... توش زیاد شد  مجبور شدم براش رمز بذارم اما چون بعضی از دوستام با گوشی میخونن نتونستن صفحه رو باز کنن برا همین رمزشو برداشتم ...

خلاصه تو  این قسمت سعی کردم حسابی کم کاریمو جبران کنم  !

یه لحظه کنترلمو از دست دادم و داد کشیدم : تو غلط میکنی اردلان معلوم نیس چه بلایی سرش اومده اون وقت به فکر خودتونین ؟؟؟ امیر اصلا چه جوری می تونی تو چشمای اردلان نیگا کنی ؟؟؟ جنابعالی اوردیش تو این راه خودتم حتی شده به جاش بری زندان میاریش بیرون فهمیدی ؟ با هردوتونم فهمیدین ؟

امیر : اوه خشم پریا !

آرمین : یعنی چی داری برا خودت حرف میزنی به خاطر یه رپر کوچولو مثل اون باید ما دوتام گیر بیفتیم ؟

من : وقتی مثل شیر موز لهت کردم میفهمی کی کوچیکه کی بزرگ ...

امیر : پری یعنی تو نمیای تهران ؟

من : نه من میام نه اجازه میدم شما حتی تا جاده برسین

آرمین : مگه میتونی ؟ اصلا مگه من بی افت نشده بودم ؟ دختر باید تابع بی افش باشه...

من : خفههههههههه

آرمینا : آرمین خان این کلماتو یه بار دیگه به زبون بیاررررررر

آرمین : اه باو چرا درک نمی کنین ما باید بریم

امیر : خو پریام راس میگه نامردیه اردلانو تنها بذاریم اگه از ماجرای باغم نجات پیدا کنه فک کنم به خاطر آهنگ جدیدمون خیلی اذیتش کنن...

من : طفلک اردلان فک میکرد شما مثل داداشش میمونین نمی دونس تا این حد بی معرفتین

شقایق : باور کن امیر اگه بری ... اگه بری شیرمو حلالت نمی کنم !

من و آرمینا : جاااااااااااااااان ؟؟؟؟؟

شقایق : هه چیزه ... یعنی باهاش قهر میکنم

مهسا : بهله آفرین ... یکم از رضا تاثیر مثبت بگیرین اگه اون بود شده با نارنجک کلانتریو منفجر میکرد اردلو نجات میداد !

آرمین : آره حتما... امیر یادته اون شب تو حموم یه سوسک دیده بود از ترسش همونجوری پرید بیرون ؟

امیر : تا سه ساعتم داشتیم آب قند میریختیم تو حلقش ...

یهو یکی گفت : اه چه خبرتونه ؟ نمیذارین آدم یه مین بخوابه ...

سرمو که برگردوندم دیدم سحره انقد عصبانی شدم که اگه آرمینا نگرفته بودم میکوبیدم تو دهنش...

سحر : هووووووو پری چیکا میکنی ؟ نمیدونستم تعادل روانیم نداری ...

امیر : همه ی این بدبختیا زیر سر توی موزماره که مثل اسب آبی افتادی تو زندگی این دوتا

سحر : مواظب حرف زدنت باش به من چه ؟ اگه اردلان پریا رو با من اشتباه نمیکرد از روش بلند می شد این اتفاقا نمی افتاد

یاسمن : اردلان هنو انقد وضع هوشش فجیع نشده که دختری مثل پریا رو با آشغالی مثل تو اشتباه بگیره

شقایق : بعله همین الآن از ویلای ما برو بیرون ولی ایندفعه برای همیشه ...

سحر : یعنی برم ؟

امیر : نه باو چقد به خودت احترام میذاری ... یعنی گم شووووووووو !

سحر : باشه ولی از این کاراتون پشیمون می شین مخصوصا تو پری خانوم ...

سحر که رفت هممون یه نفس راحت کشیدیم ...

امیر : خو حالا بی مزاحم به بحثمون ادامه میدیم به نظرم تا بعد از ظهر صبر کنیم رضا اینام برسن شاید یه راه حلی پیدا شه

آرمین : وای امیر یعنی دیگه تهران نمیریم ؟

امیر : نووووووچ عمرا مگه اینکه اردلانم باهامون باشه

من : هورااااااااااا عاشقتم امیر جووووووووونم

امیر : نه خانوم محترم من زن و بچه دارم !

آرمین  : حالا پررو نشو منظورش با من بود

من : اه اصلا حرفمو اصلاح میکنم و بعد داد زدم : اردلاااااااااااااااان با همه ی وجودم دوست دارممممم

آرمین : کر شدم آروم تر خودش که نمی شنوه اینجوری براش خودشیرینی می کنی

من : حسوووووووووووود

خلاصه ساعت هفت امیر رضا با پانته آ و صبا و یه دختر دیگه که هیچ کدومو تا حالا ندیده بودم رسید و تا اومد تو زد زیر گریه : وای داداشی... اردلااااااان ... کجایی ؟؟؟...چی شده ؟...

مهسا تو گوشم گفت : وا چقد لوسه امیر راس می گفتاااا

آرمین : خجالت بکش مگه مرده که اینجوری اشک میریزی ؟

امیر : مهسا تحویل بگیر ..هرکولتو تماشا کن !

پانی : به احساسات پاک بچه م چیکار دارین ؟ مث شما بی احساس بود خوب می شد ؟

آرمین : اتفاقا من خیلیم حساسم سرشار از احساسم !

آرمینا : اوهوم صد در صد

پانی : راسی من برا اولین باره شما رو می بینماااا از دیدنتون خوشحالم من اسمم پانته آس اینم صبا دوستمه این یکیم آیدا آجیمه ...

من : ازتون زیاد شنیده بودم اما راسش ترجیح میدادم تو شرایط بهتری ببینمتون

صبا : میدونیم چی شده اما ناراحت نباش گوش اردلانو میگیریم با لگد از بازداشگاه پرتش می کنیم بیرون !!!

من : وا مگه خودش از قصد اونجا رفته ؟

صبا : فرقی نمی کنه کلا من به کتک زدنش علاقه دارم انقد حال میده بگیریش زیر چک و لگد ! آخه از خودش دفاع هم نمی کنه ...

من : اوووووووووووخی نه دیگه از این به بعد خودم بادیگاردش میشم

 امیررضا : پانی چیه چند ساعته داری به کی زنگ می زنی ؟ بیا یه دقه بشین

پانی : به عموم زنگ زدم ...تیمساره شاید بتونه یه کاری برا اردلان انجام بده گفتم بره پرونده شو بررسی کنه

آیدا : خو نتیجه چی شد ؟؟؟

پانی : می گه... می گه...

من : چی می گهههههههههه ؟

پانی : می گه اردلانو ممنوع الملاقات کردن

آرمین : وا مگه قاتل جانیه ؟ هی بهش گفتم برو قیافتو مثل بچه ی آدم درس کن فک کنم دیدنش با خفاش شب اشتباه گرفتنش !

پانی : حالا فردا عموم وساطت میکنه با رضا میرم ملاقاتش ببینم وضعش چه جوریه...

                                             **                    **

فردای اون روز انقد رو مغز پانی یورتمه رفتم که ساعت شیش صبح رفت دنبال عموش ...

وقتی رفتن تا هشت شب برنگشتن تا اون موقع از بس تو ویلا قدم رو رفتم که آرمین سرگیجه گرفت مجبور شد قرص بخوره !

بالاخره وقتی برگشتن هممون دورشون جمع شدیم ...

من : دارم از استرس جوون مرگ  می شم چی شد ؟؟؟

امیر : حالش خوب بود ؟؟؟

یاسمن : خیلی ناراحت بود نه ؟؟؟

شقایق :  الهی بمیرم بیچاره پیتزای نخورده و دهن سوخته شد !

آرمین : از دوری من گریه نمیکرد ؟؟؟

آرمینا : چرا هیچی نمیگین حرف بزنین دیگه

پانی : وااااااای سر درد گرفتم یه لحظه امون بدین میگیم ...

من : خوووو بگووووووووووو

رضا : حالش خوب بود ولی موهاشو زدن کچل شده

من : چییییییییییی ؟؟؟

آرمین : هههههه حالا این دفعه  هی به اردلان بگو کلاه گیس بذاره

رضا : دیروزم فرستادنش دادگاه ...

من : بعد چی شده ؟؟؟

پانی : دو سال و شیش ماه حبس خورده ...

با صدای بلند زدم زیر گریه و همون جور که هق هق می کردم گفتم : اردلاااااااان ببخشید ...همش تقصیر منه حسوده...  به جاش باید منو ببرن ... اصلا میرم همه چیو خودم به گردن می گیرم اردلان گناهی نداره ...

یهو ... یهو در اتاق باز شد و اردلان اومد تو ... شوک شدم و اول فک کردم توهم زدم یا روحشه ! اما نه خودش بود ...

اردلانم : ببخشید پانی نتونستم بیشتر تحمل کنم پریا گناه داش شوخی قشنگی نبود...

آرمین : اردلللللل خودتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اردلان : آره با سند آزاد شدم

آرمینا : پریا ... پریا حالت خوبه ؟؟؟ چرا خشکت زده ؟

یاسمن : حرف بزن دیگه

اردلان : پری چی شده ؟؟؟؟؟؟

من زبونم بند اومده بود و نمیتونستم چیزی بگم فقط به اردلان نگاه میکردم و اشک میریختم...

اردلان اومد جلو و بغلم کرد ... کم کم بین بازوهاش به خودم اومدم و با صدام که میلرزید گفتم : آزاد شدی ؟ همه چی تموم شد ؟ نه همه ش یه رویاس مطمئنم الان از خواب می پرم...

اردلان : نه عزیزم بیداری بابت همه چی معذرت میخوام...

آرمین : دیگه فیلم هندیش نکنین حالم بهم خورد

آرمینا : آها کی بود میگف من سرشار از احساسم ؟؟؟

آرمین : نمیدونم من که نگفتم

آرمینا : رو که نیس

اون موقع بهترین لحظه های زندگیم جلو چشمم داشت اتفاق می افتاد ... تا ساعت یک یه بند حرف زدیم اما انگار هنو یه دنیا حرف دیگه برا زدن مونده بود ...

آیدا : تو رو به مقدساتتون قسم بگیرین بخوابین من لالا دالم

اردلان : بگی بخواب مگه بالشتو گرفتن ؟

آیدا : با این همه سر و صدا چی جوری بخوابم ؟ تا چشمام گرم میشه شما بلند میگید ها ها ها

آرمین : آره بسه فردایی هم هس برین دیگه

من : نموخوااااااااااااااام

امیر : آزار داریاااااااااا

اردلان دستمو گرفت و گفت : پریا بیا بریم تو اتاق من اینا همشون مثل مرغ زود می خوابن !

آرمینا : از دست تو... بلند شین برین که دارم از خستگی بیهوش می شم

بلند شدم و شب به خیر گفتم و با اردلان رفتم...

تا ساعت چهار صبح بیدار موندیم و با هم فک زدیم اما من تازه داشت حرفام یادم میومد ! از نگاه کردن به اردلان سیر نمی شدم احساس می کردم اگه یه لحظه چشم ازش بردارم دوباره از دستش می دم...

اردلان : پری جونم خسته شدم امروزم همش دنبال کارای آزادیم بودم می شه بخوابم ؟

من : آره بخواب شب به خیر

اردلان : خو تو چی ؟

من : خوابم نمیاد تو راحت باش

اردلان : می خوای همینجا بمونی ؟

من: آره اگه دوس نداری برم ؟؟؟

اردلان : نه من غلط بکنم ... و بعد آروم تو گوشم زمزمه کرد : دوست دارم و چشماشو بست ...

یه ساعت تموم به صورتش نگاه میکردم اوخی وقتی میخوابید چقد معصوم میشد... یهو دوباره ترس قبلی بهم دست داد ... ترس از از دست دادنش ... نه دیگه اگه ازش جدا میشدم دووم نمی اوردم و حتی فکر جدا شدن ازش باعث شکنجه م می شد ... آروم گونه شو بوسیدم سرمو گذاشتم رو سینه ش و دستامو محکم دور گردنش حلقه کردم ...

اردلان بدبخت که تازه خوابش برده بود از خواب پرید و درحالی که سرفه ش گرفته بود با تعجب بهم زل زد ...

به خودم گفتم : پریا خاک تو سرت آخه این چه کاری بود کردی ؟ الان با خودش چه فکری می کنه ؟

سریع از جام بلند شدم تا از تخت بپرم پایین اما اردلان بازومو گرفت و منو کشید طرف خودش ...

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 22:33 توسط پریا ღ |

سلامممممممم با قسمت نه اومدم ...واقعا به خاطر بدقولیام از همتون معذرت می خوام قرار بود همون چهارشنبه بذارم ولی به خاطر امتحانمون مجبور شدم خر بزنم تازه الآنم مجبور شدم داستانو تو دفتر تمرین ریاضیم بنویسم !!!

از هفته ی آینده هر پنجشنبه حتما داستانو بدون تاخیر می ذارم ... خوب دیگه بریم سراغ قسمت نهم :

اردلان سریع از پله ها بردم پایین ...در ویلام قفل کرد تا بقیه نتونن بیان دنبالمون ...از ترس داشتم سکته ی قلبی و مغزیو با هم می کردم ! 

اردلان خیلی عصبانی بود هرچی صداش می کردم جواب نمی داد و فقط منو دنبال خودش می کشید ...تا اینکه وقتی به ته باغ رسیدیم دستمو ول کرد و بهم گف : پریا خسته م کردی معنی این کارات چیه ؟؟؟یعنی تموم این مدت درموردت اشتباه فکر می کردم ؟؟؟

من : آره اصلا اشتباه می کردی من اون کسی که تو فک می کردی نیسم

اردلان : درسته اون پریایی که من عاشقش بودم پاک و معصوم بود ولی این پریای جدید برام غریبه س ...

من : اتفاقا تو هم دیگه برام آشنا نیستی

اردلان : پس واقعا دیگه آرمینو جایگزین من کردی ؟؟؟

من که بغض کرده بودم گفتم : آره دوسش دارم اصلا می دونی چیه ؟ عاشقش شدم به تو ربطی داره ؟؟؟

اردلان داد زد : معلومه که داره برات متاسفم لیاقتت همونه

من : آرمین از همه نظر از جنابعالی بهتره

اردلان : لابد برا همین امشب رفتی تو اتاقش ... به خاطر این کارت خیلی ازت بدم اومد...

من : آره رفتم آرمین خیلی پسر رمانتیکیه الآنم می خوام برم پیشش ولم کن .

اردلان که محکم نگه م داشته بود یهو ولم کرد و منم تعادلمو از دست دادم و پام به یه شاخه گیر کرد ...اومدم اردلانو بگیرم تا نیفتم ولی از شانسم دو تایی با هم افتادیم رو زمین...

من : اردلان بلند شو له شدم

اردلان : پام پیچ خورده نمی تونم تکونش بدم فک کنم مجبوریم همدیگه رو وسط دعوا اینجوری تحمل کنیم...

من : حرف نزن بیا یکیو صدا کنیم : آرمییییییییییییییین ...امیررررررررر ...آرمینااااااااااا

اردلان : آی کیو صدات از اینجا تا ویلا نمی رسه تازه درم روشون قفله نمی تونن بیان بیرون...

من : بعله دسته گل جنابعالیه آخه برا چی درو قفل کردی ؟؟؟

اردلان : برا اینکه بی افت نیاد دنبالت ...چون فک کنم اون موقع آرمین مقتول می شد منم قاتل !!!

من : هه شایدم سحر خانوم دنبالت می دویید نه ؟

اردلان : سحر کدوم خریه بابا

من : همون الاغی که هرشب خواب عشق بازیشو با تو می بینم ...

اردلان : داری اشتباه می کنی سحر برا من تموم شده س همون موقع که بی خبر رفت عشقم نسبت بهش نابود شد الآنم فقط به چشم یه دوست معمولی بهش نگاه می کنم نمی دونم شایدم اصلا از اول دوسش نداشتم فقط اینجوری فکر می کردم بهت که گفته بودم من اولین بار عشقو با تو تجربه کردم ...

من زدم زیر گریه و گفتم : همه حرفات دروغه ... الکیه ...باور نمی کنم ...

اردلانم داد زد : اتفاقا منم  اتفاقی که امشب افتادو باور نمی کنم تو چشمای من نگاه کن چرا تو اتاق آرمین خوابیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من : خوب ...خوب..راستش...

اردلان : آخخخخخخخخخخخخ

من : چی شد ؟؟؟؟؟

اردلان : درد پام بیشتر شده دیگه نمی تونم تحملش کنم...

من : منم دیگه دارم پرس می شم ! صبر کن جیغ بزنم شاید یکی بشنوه...

اردلان : باشه

من : کمکککککککک بچه هاااااااا کسی صدامو می شنوه ؟؟؟

دیوار باغ کوتاه بود و برا همین کسایی که تو کوچه جلویی بودن می تونستن توشو ببینن ...

یهو یه ماشین گشت پلیس که داشت از جلو باغ رد می شد ما رو دید و سریع نگه داشت ...

اردلان تو گوشم  گفت : اوه گل بود به سبزه نیز آراسته شد !

من :  وای اردلان تو رو خدا بلند شو ما رو اینجوری ببینن خیلی بد می شه ...

اردلان : نمی تونم وگرنه الآن با سرعت ۱۰کیلومتر در ساعت فرار می کردم ...

پلیسا دیگه نزدیکمون رسیده بودن برا همین اردلان بقیه حرفشو خورد ...

پلیس : هی شازده پسر بلند شو دیگه انقد بی قانونی نشده که جلو چشم ما هر غلطی می خوای با دختر مردم بکنی...چقد پررویی پاشو بهت می گم...

من : ببخشید جناب سروان سوء تفاهم شده ما داشتیم تو باغ قدم می زدیم که یهو گیر کردیم به یه شاخه افتادیم پاش پیچ خورده نمی تونه حرکت کنه ...

پلیس : آهان پس مشکل از هر دوتونه ... سرباز جفتشونو می بریم کلانتری ... به صاحبای ویلام خبر بدین...

سربازه اومد و اردلانو بلند کرد و اونم که پاش می لنگید به زور باهاش رفت ...منم که از شدت استرس ویبره می رفتم باهاش تو ماشین پلیس نشستم .

تو راه همش گریه می کردم و تند تند می گفتم : اشتباه می کنید بذارین بریم ...

اردلان : پریا اینا باور نمی کنن که نترس چیزی نمی شه

من : یعنی اگه امیر اینا بیان توضیح بدن قبول می کنن ؟

اردلان : هه فک کنم امیر و آرمین از ترسشون حتی تا خیابون کلانتریم پیداشون نمی شه ...

من : واااااای

پلیس : ساکت باهم حرف نزنید

خلاصه رسیدیم و بردنمون تو اتاق رئیس کلانتری ...

بازپرس : به به ببین کی اینجاس خواننده ی نسل جوان ! خوب چی شده ؟ حتما داشتی با این دختره تو باغ کلیپ جدیدتو می ساختی نه ؟

اردلان : بله خیلی قشنگ شده وقتی پخش شد حتما ببینین !

بازپرس : زبون درازم که هستی حالا حالیت می کنم ...

من : اردلان تو رو خدا چیزی نگو

اردلان سرشو برگردوند تا جوابمو بده ولی از شانس گندمون چون من سرمو برده بودم جلو لبش خورد به صورتم ... بازپرس که اینو دید دیگه منفجر شد :

آقای محترم قباحت داره تو کلانتریم آدم نمی شی یه بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت سقوط آزاد کنن !

اردلان سرشو انداخت  پایین و جوابی نداد ...

همون موقع آرمین و امیر با خواهرش یاسمن که سند اورده بود اومدن تو اتاق ...

یکی از سربازا جو گیر شد و با صدای بلند گفت : باورم نمی شه دارم تتلو و تو ای اف امو از نزدیک می بینم...

بازپرس : واقعا ؟؟؟ اشکال نداره یه کاری می کنم باورت بشه سه ماه اضافه خدمت می خوری برو بیرون این دو تا رو هم با خودت ببر بازداشگاه تا فردا پرونده شونو بفرستم دادگاه...

از ترس نزدیک بود قلبم وایسه و با گریه پریدم بغل آرمینا...

آرمین : سرگرد حالا یه اشتباهی شده ما سند اوردیم لطفا گذشت کنید ...

امیر :  اون باغ ملک شخصی بوده شاکی خوصوصیم که نداره پس باید آزادشون کنین

بازپرس : جدا ؟؟؟ تا خودتم بازداشت نکردم از جلو چشمم برووووو ...

آرمین و امیر دیگه چیزی نگفتن و خواستن برن بیرون که اردلان گفت : نه جناب بازپرس همش تقصیر منه راستش امشب مست بودم این دختر خانومو از تو کوچه کشیدم تو باغ این دختر اصلا منو نمی شناسه همش تقصیر منه بذارید اون بره...

بازپرس : نمی تونم بذارم واقعیت بعدا معلوم می شه .

اردلان : ولی وقتی من همه چیزو به گردن گرفتم دیگه دلیلی نداره ایشونو نگه دارین فک نمی کنم قانونیم باشه ...

بازپرس با اخم بهش نگاه کرد و بعد یه ربع گفت : باشه حالا که خودت اعتراف کردی این دختر خانوم آزاده می تونه بره خونه سرباز فقط این پسره رو ببر بازداشگاه...

بعد از اینکه اردلانو بردن یاسمن منو که مثل یه مرده ی متحرک شده بودم اورد بیرون و سوار ماشین امیر کرد...

آرمین : وای اردلان رسما بدبخت شد کم کمش سه سال گیره تازه اگه به رپر بودنش گیر ندن ...

آرمینا : ساکت شو نمی بینی پریا حالش خوب نیس ...

امیر : پری نگران نباش نمی ذاریم اون تو بمونه هر طوری شده می کشمیش بیرون .

یاسمن : آره فردا امیررضا با پانی و صبا می رسن فک کنم پانی تو کلانتری آشنا داره شاید بتونه یه کاری برا اردلان انجام بده ...

آرمین : فک نکنم بشه

امیر : آره جرمش سنگینه دو سال پیش آرمانم همین اتفاق براش افتاده بود هنو تو حبسه ...

اینو که شنیدم سرم گیج رفت و دیگه چیزی نفهمیدم ...

چشم که باز کردم دیدم زیر سرمم و بقیه هم بالا سرمن ...

مهسا : خدا رو شکر که به هوش اومدی الآن دو روزه که بی هوشی

من : امکان نداره یعنی الآن دو روزه که اردلان به خاطر حسادت بچه گونه ی من تو باز داشگاس ؟؟؟ وای خدا...

آرمین : پریا وسایلتو جمع کن باید همین امروز برگردیم تهران با وضعیتی که به وجود اومده صلاح نیس بیشتر بمونیم ممکنه من و امیرم گیر بیفتیم ...

 

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 21:15 توسط پریا ღ |

سلام من امروز واقعا از نظرات چند نفر انقد ناراحت شدم که تصمیم داشتم دیگه اصلا وبم نیام واقعا برا همچین آدمایی متاسفم که از شعور و شخصیت و ادب کوچکترین بهره ای ندارن ...این فقط یه داستانه و واقعی نیس برا همین فک نمی کنم دلیلی داشته باشه به خاطرش به منو عشق پاکم توهین بشه ...

این فقط یه رویاس ... رویای بچه گونه ی یه دختر نوجوون که با تمام وجودش یه خواننده رو دوس داره حتی با اینکه می دونه براش خیلی زیاده ولی تاحالا هرکاری کرده نتونسته فراموشش کنه ...اگه من وبمو حذف کنم این احساس از بین نمی ره من این وبلاگو فقط برا این زدم که از طریقش بتونم به گوش اردلان برسونم چقد دوسش دارم و فقط وقتی اون بگه حذفش کن میرم ...فقط اگه اون ازم بخواد ...

خوب حالا بگذریم  ... آجی های گلم ببخشید من برنامه هام خیلی بهم ریخته برا شنبه امتحان ریاضی تعیین سطح دارم برا همین نتونستم امرو داستانو آپ کنم الآنم هنو درسم تموم نشده فقط اومدم جواب اون نظرات بی ادبانه رو بدم و برم ولی حتما یا امروز یا فردا قسمت بعدو می ذارم ...فعلا باااااااااای

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 19:16 توسط پریا ღ

بچه ها امروز تولدمه که از شانسم افتاده روز باز شدن مدرسه ها ...خوب بهتره یه امروزو درباره این خانه ی تعلیم و تربیت حرف نزنیم و خوش باشیم ...

من و اردلان : خوش اومدین کادو چیه ؟؟؟ خودتون گلین !!!

حالا یه نوار بذارم برقصیم

آرمین : نوار نمی خواد خودم و رضا الان به صورت زنده آهنگ تولدو برات اجرا می کنیم :

رضا : متولد ماه مهره و رو دست نداره زیک زاک

لنگشو پیدا کردی جایزه بگیر از علی و بهزاد

امون  از دست زیک امون از دست زاک

کم مشغله داریم و اینم چه کارایی می خواد

زیک زاک زیک زاک می خونیم با دلی شاد اینم کادوی جشنت تولدت مبارک باد

دلت شاد و لبت خوش چو گل پرخنده باشی بیا شمعا رو فوت کن تا صدسال زنده باشی

آرمین : زیک زاک پیش می ره رو دستشم برنامه نیس باز

رضایا تو ای اف ام می خونن حالا واسه زیک زاک اینی که می شنوی از ما فقط نمونه کاره آره پاییز هرسال ما رو یادتون میاره ....

اردلان : آرمین دیگه نخون مگه خودم مردم ؟؟؟ پریا من برات زنده اجرا نمی کنم برو اهنگ جیگیلیو بذا برقصیم ...

من : باوشه

اول آرمینا می ره وسط

حالا پرستو

بعدم شقایق و کیمیا و یاسمن و نگار و مهدیس گروهی هنر نمایی می کنن !

ههههه رضا خوش به حالش شده داره با پانته آ و مهسا همزمان می رقصه :  

آرمین به زور میاد وسط( جان من این شکلکه واقعا شبیه ش نیس ؟؟؟؟)

اوه اوه اوه امیر قاط زده حسابی !

حالا آیدا :

نوبته صبا و پارمیس و  هانیه س :

 حالا بقیه بیان جلو :

Danceشکلک های شباهنگ

 

 

توجه توجه همه برید کنار چون حالا نوبت رقص خودم و اردلانه :

                                          

                                

خوب دیگه تولد تموم شد ممنون که اومدین ...

 

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 20:53 توسط پریا ღ

آرمینا وقتی این صحنه رو دید با گریه از ویلا بیرون رفت اما اردلان و سحر همونجوری داشتن نگامون می کردن به خاطر همین منو آرمین مجبور شدیم یه ربع همدیگه رو تحمل کنیم ...بعد از اینکه رفتن آرمین سریع دنبال آرمینا دویید ...منم که خیلی نگرانش شده بودم دنبالش رفتم...

دیدم آرمینا کنار ساحل نشسته و داره گریه می کنه ...بهتر دیدم من نرم جلو تا آرمین خودش آرومش کنه...

آرمین : باور کن آرمینا داری اشتباه می کنی ...

آرمینا : اگه با چشمای خودم ندیده بودم عمرا باور نمی کردم

ارمین : بابا پریا این نقشه رو کشیده تا اردلانو برگردونه ...

آرمینا : واقعا ؟؟؟

آرمین اشکاشو پاک کرد و گفت : آره عزیزم من تو رو با یه دنیام عوض نمی کنم ...و بعد جو رمانتیک شد...همون موقع من از پشت درخت ( مثل خروس بی محل  ) اومدم بیرون و گفتم :یکم خودتونو کنترل کنید یکی ببینتون کل نقشه م خراب می شه هاااا...

آرمینا: پریا مگه دستم بهت نرسه ! الاغ داشتم از حسودی می ترکیدم ...

من : برو بابا مگه تو نمی دونستی که من اصولا به کچلا علاقه ای ندارم !

آرمین : علاقه نداری ؟؟؟ باشه پس برو یه معشوقه ی دیگه برا خودت پیدا کن.

من : غلط کردم ببخشید ... اصلا من از بچگی انقد به کچلا علاقه داشتم که هروقت مامانم می پرسید دوس داری شوهرت چکاره باشه ؟ می گفتم سلمونی داشته باشه که تند تند خودشو کچل کنه !!!

آرمین : باشه نمکدون این دفعه رو می بخشم  ...

آرمینا : ببینید من با نقشه تون مشکلی ندارم ولی جون من فقط در حد حرفای عاشقونه جلو برید بیشتر باشه غیرتی می شماااا...

من : چی ؟؟؟ بیشتر باشه ؟؟؟

آرمین : پریا منم خیلی خوشم نمیاد بیشتر باشه پس لطفا قیافتو اونجوری نکن

من : باشه خوب دیگه بریم تو الآن بقیه مشکوک می شن.

 وقتی رفتم تو دیدم اردلان انقد اخم کرده که آدم یاد  نقاشی ناصرالدین شاه قاجار میفتاد !!! سحرم هرچی سعی می کرد بخندونش موفق نمی شد ...

یه ساعت بعد امیر شامو اورد...

شقایق : کجایی ؟؟؟ از گشنگی مردیم

امیر : دو سه تا دختر بهم گیر داده بودن از بس ازم عکس و امضا گرفتن فک کنم اگه تو کل دانشگاه تهرانم پخش کنن بازم اضافه بیاد !

مهسا : خوب چون اونا از کم سلیقگی در حال مرگ بودن ما باید گشنه بمونیم ؟؟؟

امیر : آهان خودت خیلی خوش سلیقه ای که رضا رو که شبیه میکی موسه دوس داری ؟؟؟؟

اردلان : اه امیر بس کن سرم درد می کنه ...

امیر : وای چه جالب یه بارم تو به بقیه تذکر دادی ! حالا چته ؟؟؟همیشه سر همه رو می خوردی حالا چرا ساکتی ؟؟؟

اردلان : هیچی

امیر : هیچی که جواب نشد

اردلان : واقعا هیچی نشده فقط امروز فهمیدم دوست چند ساله م انقد حریصه که به رفیقشم رحم نمی کنه...

آرمین از عصبانیت سرخ شد و با اخم بهش نگاه کرد و امیرم برا اینکه دعوا نشه بحثو عوض کرد : حالا بی خیال شامو بخورید که از دهن افتاد...

من کنار آرمین نشستم اردلانم اومده بود جلومون نشسته بود و همه ی حرکاتمو زیر نظر داشت ...

سحر : اردلان چی می خوری برات بریزم ؟

اردلان : چند روزه که هر سه وعده دارم زهر مار میل می کنم امروزم همون دیگه...

سحر : الهی من بمیرم که تو ناراحت باشی...

 منم که تو دلم داشتن قند آب می کردن به آرمین گفتم : تو چه غذایی میل داری عزیزم ؟؟؟

آرمین : فقط اگه خودت بهم بدی می خورم ...

تعجب کردم و گفتم : یعنی چی ؟؟؟

آرمین : یعنی با دست خودت برام لقمه بگیر بهم بده

نزدیک بود از عصیانیت بزنم تو دهنش ولی چون جلو بقیه نمی شد مجبور شدم براش لقمه بگیرم اما تا خواستم بذارم تو دهنش دستمو گاز گرفت ...از درد اشک تو چشمام جمع شد و فهمیدم نقشه ش بوده که اینجوری تلافی حرفای اردلانو سر من دربیاره...

برا همین منم از زیر میز محکم کوبیدم تو پاش اونم با چنگال زد رو دستم ...خلاصه تا وقتی داشتیم شام می خوردیم همینجوری یواشکی کتک کاری می کردیم ولی بقیه فک می کردن من و آرمین داریم باهم شوخی عشقولانه می کنیم (می بینین بدبختی تا چه حد آخه ؟؟؟)

بعد شام آرمین اومد تو گوشم گفت : ببین پریا این وضعیت دیگه داره غیر قابل تحمل می شه حدس می زنم اردلان متوجه اشتباهش شده چون دیگه مثل قبل سحرو تحویل نمی گیره ...

من : آره خودمم متوجه شدم ولی هنوز زوده...

آرمین: می دونم  برا همین می خوام امشب ضربه ی آخرو به اردلان وارد کنیم ...

من : منظورت چیه ؟؟؟

آرمین : فقط هر کاری می گم انجام بده لطفا غرم نزن .

من : باشه هر چی تو بگی

آرمین : آفرین خوب پس امشب باید تو اتاق بنده بخوابی

من : چییییییییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آرمین : گفتم بدون اما و اگر و شاید و باید هرچی گفتم قبول کن ...

من : آخه ... باشه چاره ای نیس دیگه ...

آرمین : پس بیا بریم

من : اول یه کاری نکنیم اردلان متوجه رفتنمون بشه ؟

آرمین : نه خودش بفهمه بهتره ...

من : ok پس بریم

خلاصه رفتیم تو اتاق آرمین ...

آرمین : خوب امروز خیلی خسته شدم شب به خیر پریا  خمیازه

من : بلند شو ببینم من رو تخت می خوابم تو رو زمین ...

آرمین : چقد پررویی واقعا ! اتاق منه... تخت منه ... بالش منه ... اون وقت من رو زمین بخوابم ؟؟؟

من : آره خوب من امشب مهمونتم 

آرمین : بعله مهمونم حبیب خداس ! ولی من مهمون نوازی بلد نیستم برا همین جنابعالی رو زمین می خوابی... البته اگه خواستی می تونی تو هم پیش من ...

من : بی ادب ... نمی خواد اصلا باشه من رو زمین می خوابم ...

آرمین : پس شب به خیر 

من : خواب به خواب بری ایشاا...

اما من نخوابیدم و تموم مدت حواسم بود ببینم اردلان اینا اون بیرون چی می گن ...تا اینکه  ساعت ۲ اردلان پرسید : راسی مهسا پریا کجاس ؟ رفتم بالا نبود ...

مهسا : تو اتاق خواب آرمین خوابیده ...

اردلان : آها... بعد اون وقت آرمین کجا خوابیده ؟؟؟

مهسا : معلومه دیگه همون جا .

یهو اردلان همچین داد زد که من و آرمین سه متر پرش کردیم : چی ؟؟؟ آرمین غلط کرده ...بعد اومد پشت اتاق و محکم کوبید به در و با صدای بلند گفت : آرمین خبر مرگت بلند شو این درو باز کن اگه ... اگه دستت بهش خورده باشه این خونه رو سر همه خراب می کنم ...

آرمین : پریا دیدی گفتم این دفعه حسابی جوش اورد ...صبر کن الان یه جوری  عصبانیش می کنم که از گوشاش دود بلند شه !... بعد از همون پشت در به اردلان گفت : اردلان جون ببخشید یکم دیر تذکر دادی ...

اردلان : خفه شو بیا این در لعنتیو باز کن ...

آرمین : نوووووووچ نمی تونم باز کنم ...

اردلان :باشه  پس خودت خواستی ... بعد خودشو محکم کوبید به درو شکستش ...

وقتی اومد تو اتاق صورتش به قدری قرمز شده بود که حتی آرمینم ازش ترسید بعد اومد طرفم و بازوهامو گرفت و درحالی که به شدت تکونم می داد گفت : پریا دارم از دستت دیوونه می شم ... تو اتاق این عوضی چه غلطی می کنی هان ؟؟؟

من : به تو هیچ ربطی نداره ...

اردلان : به من ربطی نداره ؟؟؟ باشه پس هرچی دیدی از چشم خودت دیدی...

من : آخ دستمو ول کن داره استخونام داره خورد می شه ...

اردلان : بیا ببینم... بعد منو با خودش برد تو باغ...

 

 

 

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 19:31 توسط پریا ღ |

سلام ... قبل از اینکه بریم سراغ قسمت هفتم چند تا نکته باید بگم بهتون ...

اول : شاید از قسمت آینده برا داستان رمز بذارم ...( برای امنیت جانی وبلاگم !)

دوم :از این قسمت تا دو قسمت آینده شکل داستان یکم تغییر می کنه ( لطفا غر نزنید ! )

سوم :اگه این دفعه هم نظرا کم باشه دیگه داستانو ادامه نمی دم ... ( تهدید جدی ! )

دیگه بیشتر فک نمی زنم برید بخونید :

اردلان و آرمینم دنبالم اومدن...وقتی رفتم تو ویلا دیدم دو تا دختر غریبه اونجان...

یکیشون به محض دیدن اردلان پرید بغلش و گفت : سلام عزیزم دلت برام تنگ شده بود نه ؟؟؟ منم همینطور ... به خاطرت پروازمو یه ماه جلو انداختم... عشقم خیلی خوشحالم که می بینمت !

عجیب تر اینکه اردلانم جواب داد : آره منم خیلی دلتنگت بودم ... روزی بیست بار بهت زنگ می زدم سحرجون چرا جوابمو نمی دادی ؟؟؟داشتم دیوونه می شدم!

من گیج شده بودم و نمی دونستم جریان چیه ...بقیه هم با ناراحتی به دختره نگاه می کردن ...تا اینکه بعد ده دقیقه امیر اومد تو گوشم گفت : این دختره که بغل اردلانه اسمش سحره...اون یکیم ساجده خواهرشه... سحر اولین عشق اردلان بود به قدری که وقتی برا ادامه تحصیل رفت انگلیس اردلان تا چند ماه افسردگی گرفت ! حالا انگار درسش تموم شده برگشته...

امیر که اینو گفت سرم گیج رفت و با ترس به اردلان نگاه کردم ... برق عشقو وقتی به سحر نگاه می کرد تو چشماش دیدم و یه لحظه احساس کردم قلبم از حرکت وایساد ... نه امکان نداشت ...یعنی به همین راحتی از دستش دادم ؟؟؟

تو همین حال بودم که ساجده اومد جلو و بهم گفت : سلام تو باید پریا باشی تعریفتو از آرمین زیاد شنیدم ... خیلی خوشحالم که می بینمت.

من : خیلی ممنون منم همین طور

سحر : اما من در مورد شما چیزی نشنیدم دوست جدید آرمین هستید؟؟؟

من : نه ...نه من دوست اردلانم

سحر : چی ؟؟؟ می شه یه بار دیگه حرفتو تکرار کنی ؟

اردلان : پریا دوست منه ...

سحر : هه اردلان تو که قبلا با دختر بچه ها دوس نمی شدی !

آرمین : پریا بچه نیس تو سنت زیادی رفته بالا که بچه می بینیش ...

سحر : جالبه تو هم که ازش دفاع می کنی ! یادمه قبلا فقط طرفدار من بودی ...

آرمین : خودت که گفتی قبلا نه الان...

سحر : آرمین در حدی نیستی که جوابتو بدم ...اردلان جون میای بریم کنار دریا ؟

شقایق : همین الان با پریا اونجا بودن تازه برگشتن...

سحر : من با اردلان بودم نه تو ... اردلان میای ؟

اردلان : آره حتما ! بریم...

وقتی اردلان با سحر رفت می خواستم بلند بزنم زیر گریه ولی جلو ساجده روم نشد...هیچکسم حرفی نمی زد...یه جورایی انگار همه نگران بودن...اما آخه چرا ؟مگه قرار بود چه اتفاقی بیفته که من ازش بی خبر بودم ؟

تا اینکه بالاخره مهسا سکوتو شکست : می گم مگه قرار نبود بریم جنگل خوب حاضر شید بریم دیگه...

آرمین : نه الان حالش نیس بذار برا یه وقته دیگه...

امیر : آره ولش کن ...

من : چرا همتون یهویی اینجوری شدین ؟ به من بدبختم بگید چه خبره ؟؟؟

آرمین : هیچی ...ولی یکم بیشتر حواست به اردلان باشه ... نذار زیاد با سحر بگرده.

من : ولی من به اردلان اطمینان دارم امکان نداره بهم خیانت کنه...

شقایق : پریا تو زیاد اردلانو نمی شناسی... اون واقعا عاشق سحر بود...

نگین : آره حتی یه بار بهم گفت اگه یه روزی بخوام عروسی کنم فقط با سحر ازدواج می کنم !

حالم خیلی بد شده بود و بقیه ی حرفاشونو نمی شنیدم ... دائم چشمم به ساعت بود : یه ساعت ... سه ساعت... پنج ساعت ... ولی اردلان و سحر برنگشتن ...

تا اینکه  ساعت ۳ نصفه شب اومدن... هردوشون مست بودن و داشتن بلند با هم می خندیدن...

امیر : اردلان معلوم هست کجایی ؟ نگرانت شده بودیم ...

سحر : برده بودمش ویلای خودم ... بعد زیر چشمی به من نگاه کرد و ادامه داد : خیلیییییییی خوش گذشت... اردلان هنوزم مثل قبل رمانتیکه ! الان خیلی خسته شدم کجا بخوابم ؟؟؟

آرمین : تو اتاق باغبون !

اردلان : آرمین مودب باش ... سحر بیا اتاق من...

امیر : نخیر نمی شه برو با دخترا طبقه ی بالا بخواب.

سحر : هیششششششش ... باشه

آرمین و امیر اردلانو با خودشون بردن ... من و بقیه هم رفتیم بالا...

هرکاری می کردم خوابم نمی برد بالاخره با سه تا قرص خواب آور تونستم دو ساعت بخوابم ... بعد بیدار شدم ولی دیدم سحر تو اتاق نیست با خودم گفتم حتما رفته آب بخوره و دوباره خوابیدم ...

صبح با سردرد عجیبی از خواب بیدار شدم و رفتم پایین...

همه دور میز نشسته بودن به جز اردلان و سحر...

سردردم شدیدتر شد و با پاهام که داشت می لرزید رفتم جلو و به سختی نشستم...

من : صبح به خیر

آرمینا : صبح تو هم بخیر ... پریا چقد رنگت پریده حالت خوبه ؟

من : آره عالیم !

امیر : کاملا مشخصه !

ساجده : می دونم چرا ناراحتی باور کن چون جریان تو و اردلانو می دونستم همه ی تلاشمو کردم که سحر برنگرده ولی نشد...

من : اشکال نداره ... من برا اون ناراحت نیستم.

نگین : پس زن داداش حالا یه کم صبحانه بخور حالت بهتر شه ...

من : میل ندارم

نگین : مگه دست خودته ؟ ...

وبه زور بهم یه لقمه داد... همون موقع اردلان از پله ها اومد پایین پشت سرشم سحر از اتاق خوابش بیرون اومد ...

وقتی دیدمشون لقمه پرید تو گلوم و اگه شقایق نمی زد پشت کمرم حتما خفه شده بودم !

آروم گفتم : اردلان صبح به خیر خوب خوابیدی ؟؟؟

اردلان با لحن سردی جواب داد : آره ... ببخشید دارم با سحر می رم بیرون تا ناهار بر نمی گردم شما صبحونتونو بخورید...

امیر : کسی منتظر تو نبود برو راحت باش ...

وقتی رفتن دیگه نتونستم تحمل کنم و بلند زدم زیر گریه ...همه سعی می کردن دلداریم بدن اما تنها کسی که می تونس آرومم کنه اردلان بود که اونم انگار وجود منو کاملا فراموش کرده بود...

تا پنج روز این وضعیتو تحمل کردم ... اردلان و سحر دائم با هم بودن و من در طول روز فقط یه ربع می تونستم اردلانو ببینم ...حتی بعضی موقعا جواب سلامم نمی داد تا سحرو ناراحت نکنه...

دیگه بیشتر از این نمی تونستم ادامه بدم همه ی وسایلمو جمع کردم تا برای همیشه برم ولی لحظه ی آخر که می خواستم سوار ماشین شم همه ی خاطراتی که با هم داشتیم از اون روز که تو پاساژ برای اولین بار همدیگه رو دیدیم اومد جلوی چشمم...

نه باید می موندم و برای رسیدن به عشقم مبارزه می کردم...

دوباره برگشتم ویلا و رفتم تو اتاقم ... چون اتاقم دقیقا کنار اتاق خواب اردلان بود می تونستم صدای خنده ها و حرفایی که با سحر می زدنو بشنوم :

 سحر : اردلان حضور پریا واقعا منو آزار می ده ...

اردلان : اما نمی تونم بهش بگم بره...

سحر :چرااااااااا نکنه از من بیشتر دوسش داری ؟؟؟

اردلان : نه تو اولین و آخرین عشق زندگیم هستی ولی به پریام...

سحر : به پریا چی ؟؟؟

اردلان : عادت کردم ... دختر خوبیه نمی خوام ناراحتش کنم.

سحر : ولی با این کارا داری منو ناراحت می کنی 

اردلان : قربونت برم که انقد حسودی ... ناراحت نباش یه کاریش می کنم...حالا اخماتو  باز کن بپر تو بغلم بگو دستات توی دستا منه نگو دلت هس با همه !

سحر :  باشه شیطون !!!

گوشامو با دستام گرفتم تا بقیه ی حرفاشونو نشنوم ... باید عجله می کردم وگرنه اردلان برای همیشه مال سحر می شد تمام شب بیدار موندم تا یه راه حلی پیدا کنم ....

تا اینکه یه فکری به ذهنم رسید ... درسته تنها کسی که می تونس بهم کمک کنه آرمین بود ...سریع بهش زنگ زدم ...

آرمین : الو بفرمایید

من : سلام منم پریا

آرمین : چرا زنگ زدی من طبقه پایینم بیا اونجا حرف بزنیم دیگه...

من : نه نمی خوام کسی متوجه حرفام بشه ...

آرمین : چرا ؟ خوب بگو چی شده ؟؟؟

من : آرمین به کمکت احتیاج دارم ...

آرمین : چه کمکی ؟؟؟

من : می خوام ... می خوام چند روز وانمود کنی عاشقم شدی ...

آرمین : چیییییییی ؟؟؟ یه بار دیگه بگو 

من : فک نمی کنم لازم باشه... ببین این تنها شانسمه .

آرمین : حالا منظورتو فهمیدم ...واقعا فک می کنی اینجوری اردلان حسودیش می شه و پیشت بر می گرده ؟؟؟

من : نمی دونم ولی امیدوارم این اتفاق بیفته ...

آرمین : باشه کمکت می کنم.

من : ممنونم ... پس از فردا شروع می کنیم...

 آرمین : ok

فردای اون روز اردلان به مناسبت برگشتن سحر یه مهمونی گرفته بود و این بهترین فرصت برای ما بود...می خواستم به همه ثابت کنم که اردلان اشتباه می کنه و من از هر نظر از سحر بهترم... صبح رفتم خرید و یه لباس آبی عروسکی خریدم و بعدم رفتم آرایشگاه...

تعریف از خود نباشه ولی خیلی خوشگل شده بودم به قدری که وقتی رفتم تو مهمونی همه پسرا به من نگاه می کردند ... اردلانم طبق معمول داشت با سحر حرف می زد و فقط یه نگاه کوتاه بهم انداخت و سریع روشو برگردوند...

اما آرمین اومد طرفم و دستشو انداخت دور گردنم و با صدایی که همه بشنون به من گفت : سلام پری خوشگلم ! آخه چرا انقد دیر اومدی ... یه ساعته منتظرتم گلم !

وقتی آرمین این حرفا رو زد همه با دهن باز بهمون زل زده بودن و اردلانم که جا خورده بود با تعجب نگام می کرد...

فهمیدم مرحله ی اول نقشه م درست اجرا شده براهمین منم با لبخند بهش گفتم : ببخشید عزیزم ...کارم طول کشید خودت که می دونی دوس ندارم منتظرت بذارم...

آرمین : حالا به من افتخار رقص می دی ؟؟؟

من : بعله این افتخار نصیب شما شد !

وقتی من و آرمین رفتیم با هم برقصیم همه دخترپسرایی که وسط می رقصیدن رفتن کنار... همه ی توجه ها به ما بود به خاطر همین رنگ هردومون پریده بود و مواظب بودیم کسی متوجه مصنوعی بودن کارامون نشه ...

یهو دیدم آرمینا داره با عصبانیت نگام می کنه... تعجب کردم و آروم به آرمین گفتم : چرا آرمینا اینجوری نگامون می کنه ؟مگه نقشه رو براش نگفتی ؟

آرمین : واای یادم رف ! ... بذار صداش کنم بهش توضیح بدیم...

من : نه الان نمی شه همه حواسشون به ما هس ...

آرمین : خوب حداقل تو بیا بریم تو حیاط ببینیم چه خاکی تو سرمون بریزیم ...

من : باشه بریم .

وقتی رفتیم تو حیاط آرمین که دلش حسابی پر بود شروع به داد کشیدن کرد: از دست تو...آرمینا باور نمی کنه که همه چی الکی بوده حالا چکارکنم ؟؟؟هان ؟؟؟

من : هیس آروم تر حرف بزن صدامونو می شنون...

آرمین : ایشاا... تو و اردلان برا همیشه ساکت شید از دستتون راحت شم !

من : زبونتو گاز بگیر ایشاا... هردومون تا صدسال عمر مفید داریم !

آرمین : حالا خوبه بهت محل نمی ذاره اینجوریم ازش طرفداری می کنی ...

من : خیلی نامردی حتما باید به روم بیاری ؟؟؟ ... و زدم زیر گریه...

همون موقع دیدم آرمینا با اردلان و سحر دارن میان طرفمون...هول شدم و برای اینکه متوجه دعوامون نشن پریدم بغل آرمین...

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 22:4 توسط پریا ღ |

 

امروز چند تا عکس جدید از اردلان براتون گذاشتم که

خودم بعد از دیدن آخری قیافم اینجوری شد :

 

 

این عکسش قشنگه ولی یه کوچولو تو لباس پوشیدنش سلیقه به خرج نداده !!!

 

اووووخی قربون خندش برم الهی !!!

 

ببینید چقد پدر شدن به اردلان میاد !!!  

 

 

این دختره که با اردلانه خواهر واقعیش روژاس ... یه وقت فکر بد نکنیداااا ...

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 15:35 توسط پریا ღ

به زور از مامانم اجازه گرفتم البته به شرط اینکه دوستم مهسا رو هم با خودم ببرم ...

چهارشنبه آرمینا اومد دنبالم و با هم رفتیم خونه ی امیراینا ...

وقتی رفتم تو همش منتظر اردلان بودم که بیاد و بهم سلام کنه اما انگار آرمین راس گفته بود و قرار نبود باهامون بیاد...

اولش خوشحال شدم ولی بعد از چند دقیقه وقتی همه رو با عشقاشون دیدم احساس تنهایی کردم...

طبق معمول آرمین داشت با بقیه جر و بحث می کرد : امیر چهار تا چمدون پرکردی برا سه روز ؟؟؟

امیر : دوباره شروع کردی اصلا به تو چه ؟

آرمین : آخه چه جوری تو صندوق عقب جاشون بدم ؟

امیر : مثل پیرزنای ۹۰ساله همش غرغر می کنی فک کنم تو این سه روز مغز همه رو نوش جان کنی !

من : حالا مگه قراره با چندتا ماشین بریم ؟؟؟

امیر : یکی دیگه...

من : چجوری هممون تو یه ماشین جا شیم ؟؟؟

آرمین : من که فک کنم باید رو چمدونای امیر و شقایق بشینیم ...

امیر : همین یه ماشینم بزور جور شد همه ی دوستام از سابقه ی درخشان رانندگی آقا آرمین خبر داشتن براهمین هیچکدوم ماشینشونو ندادن مجبور شدم سوییچ ماشین اردلو یواشکی بردارم ...

اسم اردلان که اومد دوباره دلم گرفت فکر کنم امیرم حال منو فهمید چون سریع بحثو عوض کرد : حالا ولش کن تو که خودت از چوب کبریتم لاغرتری زیاد جا نمی گیری ...

آرمین : آره فوقش اگه جا نشدیم امیرو می ذاریم تو یکی از چمدوناش بعد می فرستیمش صندوق عقب حال کنه !!!

خلاصه بعد از این که شقایق اومد راه افتادیم ... آرمین و امیر جلو نشستن من و شقایق و آرمینا و مهسام به زور خودمونو عقب جا دادیم ...

یه ساعت بعد شقایق بلند جیغ کشید .

آرمین : وااای ترسیدم چته ؟؟؟

شقایق : یکم ادب داشته باش چرا می گی چته بگو چه مرگته !!!

آرمین : خیلی بامزه شدیااا فک کنم پریا روت اثر مثبت گذاشته ... حالا چرا جیغ زدی ؟؟؟

شقایق : هیچی آرمینا محکم کوبید تو صورتم...

آرمین : باورم نمی شه !... آرمینا تو که خشن نبودی !!!

آرمینا : باور کن جامون خیلی تنگه ... خواستم دستمو بلند کنم خورد به صورتش...

امیر : حالا دیگه خانوم منو اذیت می کنی ؟؟؟ اصلا شقایق جونم بیا جلو رو پام بشین !

شقایق : امیر می زنم تو دهنتااا ...

خواستم منم یه چیزی بگم که یهو زبونم بند اومد ... چون دیدم اردلان کنار جاده وایساده و داره برامون دست تکون می ده ...

با عصبانیت به آرمین گفتم : مگه قرار نبود اردلان نیاد ؟؟؟

آرمین : باور کن نمی دونم کی بهش خبر داده ... امیر تو گفتی بیاد ؟؟؟

امیر : نه بابا مگه آزار دارم ...

ارمین : اونو که همیشه داشتی !

بعد نگه داشت و اردلانم دویید طرف ماشین ...

امیر و آرمین باهم بهش گفتن : مگه نگفتیم تو نیا ...

اردلان : چقد همه از دیدنم خوشحال شدن !

آرمینا : اردلان چرا اومدی ؟

اردلان : حالا یکم برید اون طرف تر منم بشینم بعد بهتون توضیح می دم...

آرمین : نمی شه برگرد خونه .

اردلان : اگه اینجوریه ماشینم با خودم می برم...بعد سریع سوییچو برداشت.

امیر : خیلی پررویی 

اردلان : من پرروام یا شما که اجازه ی سوار شدن تو ماشین خودمم بهم نمی دید !

بعد بیست دقیقه کلنجار رفتن آخرش آرمین گفت : ببخشید خانوما این که از رو نمی ره می شه جارو باز کنید سوار شه ؟

اردلان خودش گفت : معلومه که می شه ...

بعد درو باز کرد و اومد کنار من نشست .

آروم به مهسا گفتم : می شه جاتو با من عوض کنی ؟

مهسا : نه ببخشید من اگه کنار پنجره نشینم حالم بد می شه ...

من : باشه اشکال نداره ! ( اما واقعا دلم می خواس لهش کنم ! )

تو راه اردلان تند تند حرف می زد اما جز امیر هیشکی جوابشو نمی داد آخرشم خسته شد و دیگه حرف نزد...

آرمینا و مهسام کم کم خوابشون برد ... منم که خسته شده بودم سرمو گذاشتم رو شونه ی شقایق و خوابیدم ...

ساعت یازده به ویلاشون رسیدیم و آرمین بیدارمون کرد اما در کمال تعجب دیدم سرم رو پای اردلانه !...

مثل برق از جام پریدم و به شقایق نگاه کردم هل شد و گفت : ببخشید پریا جون  آخه شونم درد گرفته بود... بهش چشم غره رفتم و زود پیاده شدم ...

روز بعد همه صبح زود از خواب بیدار شدیم و رفتیم کنار دریا ... بعد نوبتی سوار اسب شدیم :

آرمین : اردلان خوب نگاه کن این اسب رو قبلا جایی ندیدی ؟؟؟

اردلان : نه مثلا کجا ؟

آرمین : تو آینه ...

اردلان : چرا اتفاقا... البته وقتی تو جلوی آینه وایمیستی !!!

امیر : بچه ها بس کنید دیگه یه روز سر به سر هم نذارید بذارید بهمون خوش بگذره...

آرمین و اردلان قول دادن ولی یه ربع بعد دوباره جرو بحثشون شروع شد ...

موقع ناهارم رفتیم یه رستوران سنتی و خودمونو مهمون آرمین کردیم ...شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

وقتی گارسون اومد سفارش بگیره امیر گفت : هیچکس به خودش زحمت نده چون من خودم به جای همه سفارش می دم ...

گارسون : خب چی میل دارید ؟

امیر : کوبیده ، برگ ، قورمه سبزی ، باقالی پلو ، دیزی ، سبزی پلو با ماهی ، جوجه ، فسنجون و دلمه از هر کدوم هفت پرس !

آرمین : فک کنم برا پول این غذاها مجبورم چک بکشم ...

شقایق : حالا اگه خود امیر قرار بود حساب کنه برا همه نون و پنیر می گرفت !

مهسا : فعلا که قرار نیست حساب کنه ...

امیر : آفرین به نکته ی ظریفی اشاره کردی ... راستی آرمین دسر یادم رفت بی زحمت برو ماست و ترشی و دوغ و نوشابه و سالادم سفارش بده !!!

خلاصه بعد از اینکه ناهار خوردیم برگشتیم ... فکر کنم اون روز به همه غیر من خیلی خوش گذشت آخه تمام روز یه کلمه هم با اردلان حرف نزدم و شبم وقتی خودش تنهایی رفت بیرون از دستش بیشتر عصبانی شدم...

تا اینکه ساعت ۱۰ زنگ ویلا رو زدن ...شقایق وقتی آیفونو برداشت با تعجب گفت : بچه ها نگینه !!!

اینو که گفت قلبم نزدیک بود از ترس وایسه و سریع بلند شدم که برم بیرون ...

اما نگین تو حیاط منو دید و صدام کرد ...دیگه نتونستم فرار کنم و رفتم کنارش ...

نگین : به خواهر شوهرت سلام نمی کنی ؟؟؟

من : س...س...سلام 

نگین : واقعا انقد ترسناکم که زبونت بند اومده ؟؟؟

من : نه خواهش می کنم !

نگین : راستش اومدم ازت عذرخواهی کنم ... رفتارم واقعا بد بود ببخشید دچار سوء تفاهم شده بودم...

من : بعد چه جوری متوجه اشتباهتون شدید ؟

نگین : تقریبا اون روز همه حسابی ارشادم کردن ... وقتی دیدم آرمین انقد ازت تعریف می کنه دیگه باور کردم دختر خوبی هستی آخه حتی اگه بکشیش امکان نداره به نفع کسی حرف بزنه ...

من که خودمم تعجب کرده بودم گفتم : آره واقعا عجیبه ... آخه منو آرمین خیلیم با هم دعوا می کنیم ...

نگین : حالا آرمینو ولش کن منو بخشیدی ؟؟؟

من : آره معلومه

نگین : پس بدو برو تو ساحل اردلان منتظرته ...

درحالی که داشتم بال در می اوردم ازش خداحافظی کردم و با سرعت رفتم طرف ساحل...

اردلان کنار آتیش نشسته بود و وقتی منو دید لبخند زد ... تازه فهمیدم که چقد دلم برا حرف زدن باهاش تنگ شده بود .

بهش گفتم : سلام

اردلان : سلام باهام آشتی کردی ؟؟؟

من : آره اصلا قهر نبودم مگه بچم ؟

اردلان : ممنون که بخشیدیم ...

من : تو که کاری نکرده بودی من زیادی لوسم...

اردلان : آره دیگه یکی یدونه ای بایدم لوس باشی !

من : چی ؟؟؟ حالا من یه چیزی گفتم  

اردلان : ببخشید بابا... الآن دوباره دعوامون می شه هااا ...

من : نه دیگه تا آخر عمرم باهات دعوا نمی کنم .

اردلان : واقعا ؟؟؟

من : آره قول می دم.

اردلان : قول کافی نیست باید ثابت کنی ...

من : چجوری ثابت کنم ؟

اردلان : خب مثلا اگه ببوسمت مثل دفعه ی قبل عصبانی نمی شی ؟؟؟

من : خودت چی فکر می کنی ؟؟؟

اردلان : نمی دونم ولی به ریسکش می ارزه ... بعد صورتشو اورد جلو و ...

یهو آرمین که فکر کنم قبلا یه جا قایم شده بود اومد بیرون و گفت : بابا من درحال رشدم این صحنه ها برام بد آموزی داره !

اردلان : معلومه که در حال رشدی اما فقط شکمت !!!

آرمین : اردلان بالاخره پریام از راه بدر کردی ؟؟؟

اردلان : اصلا تو اینجا چیکار داری ؟ نکنه داری جاسوسی ما رو برا نگین می کنی ؟؟؟

آرمین : نخیر می خوایم بریم جنگل اومدم بهتون خبر بدم البته شما که نمی خواید بیاید...

اردلان : از کجا می دونی نمی یایم ؟؟؟

آرمین : خب فک کنم همینجا با هم بیشتر بهتون خوش می گذره مگه نه پریا ؟؟؟

من که از خجالت سرخ شده بودم چیزی نگفتم و دوییدم طرف ویلا...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 19:32 توسط پریا ღ |

از آرمینا خواستم سریع برگردن چون دیگه خیلی دیر شده بود و باید قبل از ساعت دوازده می رفتم خونه...

بعد آروم رفتم تو اتاق تا اردلان بیدار نشه اما وقتی خواستم از کنارش رد شم خوردم به پاش و بیدار شد ...

اردلان : صبح به خیر

من : صبح تو هم بخیر خوب خوابیدی ؟

اردلان : نه بابا دیشب از بس امیر فک زد حتی تو خوابم همش می دیدم داره نصیحتم می کنه !

من : خودش که یه نصیحت گوی تمام وقت لازم داره تا یکم به راه راست هدایت شه !

اردلان : هه آره ... فعلا که شقایق خیلی تلاش کرده ولی تا حالا نتونسته اصلاحش کنه ! ... اصلا الآن کجان ؟

من : رفتن رستوران ... اما آرمین خان مارو یادش رفته درو قفل کرده...

اردلان : واقعاااا؟ ... اشکال نداره ... برا اولین بار تو عمرش یه کار مفید انجام داد !

من : میشه بفرمایید چرااا ؟؟؟

اردلان : پریا دقت داشتی ما تا حالا باهم تنها نبودیم همیشه چند نفر باهامون بودن...

من : بعله دقت داشتم ولی فک نمی کنم فرقی داشته باشه .

اردلان : خب خیلی فرق می کنه شاید من یه چیزی بخوام بهت بگم که جلو بقیه روم نشه ...

من : آخی چه خجالتی ! حالا مثلا چی ؟

اردلان : بیا پیشم بشین تا برات بگم .

ناخوداگاه چندقدم رفتم عقب ...

اردلان : پریااااا نکنه می ترسی ؟

من : نه برا چی باید بترسم ؟

اردلان : پس بیا دیگه ...

با دودلی رفتم کنارش رو مبل نشستم...

من : بگو دیگه چی می خواستی بگی ؟

اردلان : می دونی پریا دخترای خیلی زیادی تو زندگی من بودن که همشون روزی هزارتا حرف عاشقونه بهم می زدن ولی فقط محبت های تو به دلم می شینه احساس می کنم واقعا از ته دلت به خاطر خودم دوسم داری ...

من :خب معلومه کشف بزرگی نکردی !

اردلان : می خوام یه اعترافی بکنم راستش تا همین دیروز غیر تو با هشت تا دختر دیگم دوست بودم ولی وقتی دیدم چجوری دیشب برا نجات من خودتو به خطر انداختی برا اولین بار عشقو تجربه کردم ...

بعد سیم کارتشو از گوشیش دراورد و بهم گفت : همین امروز یه خط جدید می گیرم تا تنها دختری که بهم زنگ می زنه تو باشی ...

وقتی اردلان اینا رو گفت احساس کردم تو یه لحظه همه خون بدنم تو صورتم جمع شد و گفتم : بهتره برم برات صبحونه آماده کنم...

اردلان : چرا بحثو عوض می کنی ؟؟؟

جوابی ندادم و به سختی بلند شدم تا برم اما اردلان دستمو گرفت و مجبور شدم دوباره بشینم...

از شدت استرس دستانم یخ کرده بود و نمی دونستم دیگه چی بگم برا همین سرمو انداختم پایین...

اردلان دستشو گذاشت زیر چونه ام و سرمو بلند کرد بعد تو چشمام خیره شد و ...

بعد از چند ثانیه به خودم اومدم و سریع رفتم عقب ...

بعد با عصبانیت بلند شدم که برم ولی از بدشانسی دستبندم به لباس اردلان گیر کرده بود و هرکاری می کردم باز نمی شد ...اونم هل شده بود و هی می گفت : ببخشید نمی دونستم ناراحت می شی ... معذرت می خوام...

تو همین وضع بودیم که یهو یکی درو باز کرد و اومد تو خونه ...

اول فکر کردم آرمینه ولی بعد دیدم یه دختره جوونه که وقتی منو دید با صدای بلند به اردلان گفت : اردلان خجالت نمی کشی ؟؟؟ این دختره کیه ؟؟؟ مگه به مامان قول نداده بودی دیگه هیچ دختریو تو خونه نیاری ؟؟؟ واقعا برات متاسفم که با همچین دخترای بی ارزشی می گردی ...

اردلان با عصبانیت بهش گفت : آبجی نگین داری اشتباه می کنی پریا از همه چیز تو زندگی برام با ارزش تره ... در ضمن پاک ترین دختریه که تا حالا دیدی...

نگین : آره معلومه ! ... حتما اتفاقی اومده تو خونه و الانم کاملا تصادفی دستبندش به لباست گیر کرده ...

من که بغض کرده بودم گفتم : باور کنید دارید اشتباه می کنید ...

نگین : تو ساکت باش ...دارم با داداشم حرف می زنم ...

اردلانم ساکت شده بود و چیزی نمی گفت ... وقتی دیدم ازم دفاع نمی کنه دیگه نتونستم تحمل کنم و دستبندمو محکم کشیدم طوری که یکم از لباس اردلانم باهاش پاره شد...

بعد با گریه از خونه رفتم بیرون ...

انقد حالم بد بود که تو حیاط آرمینا اینا رو که تازه اومده بودن ندیدم و محکم خوردم به امیر ...

آرمینا با ترس گفت : چرا داری گریه می کنی ؟؟؟

آرمین : دیدید گفتم اردلان جنبه نداره !

امیر : پریا تو که مارو نصف عمر کردی بگو چی شده دیگه...

جوابی بهشون ندادم و دوییدم تو خیابون ... آرمینام دنبالم اومد و سوار تاکسی شدیم... تمام راهو گریه کردم ...وقتی رسیدیم خونه مون رفتم تو اتاقم و درو بستم.

آرمینام یه ساعت بعد رفت ...

تا چند روز اعصابم ناراحت بودو به هیچ تلفنی ام جواب نمی دادم ...بعد از یه هفته گوشیمو روشن کردم بلافاصله زنگ خورد ...

آرمینا بود که وقتی برداشتم گفت : پریاااا معلوم هست این یه هفته کجایی ؟؟؟آرمین می گه اردلان خیلی ناراحته اونم از اون موقع تا حالا از اتاقش بیرون نیومده... کار بدی که نکرده خب آدم کسی رو که دوس داره بوس می کنه دیگه...تو با کی لج کردی آخه ؟

من : من فقط برا اون ناراحت نیستم الانم اگه می خوای از این حرفا بزنی قطع کنم.

آرمینا : نه کارت دارم... راستش قراره چند روز دیگه با بچه ها بریم شمال...

من : خب به من چه ؟

آرمینا : خب مامانم بدون تو اجازه نمی ده که تنها برم... تورو خدا باهام بیا

من : کیا هستن ؟؟؟

آرمینا : آرمین و امیر و دوست دخترش شقایق البته شاید امیررضام بیاد...

من : هه تو گفتی و منم باور کردم!

آرمینا : باور کن راس می گم آرمین گفت نمی ذارم اردلان بیاد... تورو خدا بیا دیگه...

من : اگه اردلان بیاد دیگه باهات حرف نمی زنم.

آرمینا : قسم می خورم اون نمی یاد ... چهارشنبه ساعت ۵ بعد از ظهر راه میفتیم پس آماده باش...

من : باشه بذار به مامانم بگم...

 

بچه ها ببخشید این قسمت کم بود ولی عوضش چون قراره بریم مسافرت قسمت بعدیو زودتر آپ می کنم ...

                                    

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 19:13 توسط پریا ღ |

بازم سلام  ...خوبید ؟؟؟ خوبم ...با قسمت چهارم داستان

اومدم امیدوارم از این قسمتم خوشتون بیاد ...دیگه بیشتر حرف

نمی زنم برید بخونید :

مغزم از کار افتاده بود و نمی دونستم چکار کنم آرمینام تند تند به آرمین زنگ می زد یا اس می داد ولی همش خاموش بود.....

با خودم گفتم شاید اگه با دکتره صحبت کنم راضی بشه به پلیس چیزی نگه..... با همین فکر از پله ها پایین اومدم ولی تو چهارمین پله نزدیک بود پرت شم چون دیدم دکتره داره به یه نگهبان می گه: سریع به پلیس زنگ بزنید فکر کنم این پسره از اون خواننده های زیرزمینی هم باشه نباید بذاریم از بیمارستان بره.....

اینو که شنیدم با آخرین سرعت رفتم پیش آرمینا تا با هم یه نقشه بکشیم اما همه نقشه هامون شبیه جک بودن مثلا: رو اردلان یه ملافه سفید بکشیم بگیم مرده .....یه پرستارو گروگان بگیریم که بذارن از بیمارستان بریم..... بگیم آرمین بیاد بعد اونو به جای اردلان تحویل پلیس بدیم (البته این یکی نقشه ی من بود) ......همینجوری که داشتیم به کشیدن نقشه های خنده دارمون ادامه می دادیم دیدم یه چادر مشکی رو یکی از صندلی های بیمارستانه یهو یه فکری به ذهنم رسید.

 اما فکرمو که به آرمینا گفتم گفت : امکان نداره اردلان قبول کنه ....ولی چاره ای نبود باید به زور قبول می کرد. چادرو یواشکی برداشتیم و رفتیم تو اتاقی که بستری بود. اردلان جونم خوابیده بود و انقد رنگش پریده بود که نزدیک بود گریم بگیره ولی چون وقت این لوس بازیا رو نداشتیم بیدارش کردم.

اردلان : پریا هنوز اینجایی ببخشید خیلی اذیت شدی...

من : الان وقت این حرفا نیس بلند شو این چادرو سرت کن .

اردلان : چی داری می گی ؟ پریا حالت خوبه؟ نکنه تو هم مستی ؟؟؟

من : دکترت زنگ زده پلیس باید فرار کنیم بدو دیگه...

اردلان : چرااااااااااا؟؟؟

من : آخی یعنی تو نمی دونی ؟؟؟

اردلان : آهان فهمیدم چه دکتر بی جنبه ایه ...

آرمینا : اگه می خوای شب تو کلانتری نخوابی به پریا گوش کن !

اردلان از تخت پرید پایین و چادرو انداخت سرش  با دیدن قیافش از خنده غش کردیم .

 از اتاق که اومدیم بیرون دیدیم یه نگهبان جلوی در گذاشتن که تا ما رو دید گفت : برگردید تو اتاق کجا می رید ؟؟؟  اصلا این خانم چادری کیه ؟؟؟

من : ایشون.....ایشون....ایشون مادرمونه .

نگهبان به اردلان گفت : حالتون چطوره مادرجان؟؟؟

اردلان بدبختم که با اون صدای مردونه ش نمی تونست حرف بزنه فقط

 سرشو تکون می داد ...

نگهبان : چرا  مادرتون حرف نمی زنن؟؟؟

من : مادرمون لاله نمی تونه صحبت کنه الانم حالش بد شده داریم

 می بریمش تو حیاط هوا بخوره...

نگهبان : باشه ببریدش ولی خودتون دوباره برگردید بالا...

وقتی یکم دور شدیم آرمینا گفت : عجب آدمه خنگی بود ولی خنگیش

به نفعمون تموم شد.

من : آره اما اردلانم مامان خوبی بود یه لحظه با مامان خودم اشتباه گرفتمش!

اردلان : شمام با این نقشه کشیدنتون دست شرلوک هولمزم از پشت بستید!

من : خیلی هم دلت بخواد دوس داشتی می بردنت کلانتری مثل آرمین

کچلت می کردن ؟؟؟

آرمینا : آره اون موقع می شدی اردل کچل داداش دوقلوی آرمین کچل!

همینجوری که داشتیم حرف می زدیم و اردلانو حرص می دادیم از پله ها پایین اومدیم اما یهو اردلان دست و پا چلفتی چادر زیر پاش گیر کرد و از بالای پله ها افتادرو یه پرستاره پرستاره هم که از اون دخترای جیغ جیغو بود وقتی اردلانو دیدهمچین داد زد که انگار یه زامبی یا خون آشامو دیده...با جیغی که اون کشید همه بیمارستان جمع شدن نگهبانه هم اومد پایین....

دیدم اوضاع خیلی خراب شده دست اردلانو گرفتم و با آرمینا دوییدیم تو حیاط با بلنگو مشخصاتمونو اعلام کردن و گفتن نذارید برن بیرون...

مونده بودیم چیکار کنیم که یهو یکی از پشت محکم زد به کمرم...منم فک کردم نگهبانه س با نهایت قدرت کوبیدم تو شکمش...اما وقتی برگشتم دیدم آرمینه که داره از درد به  خودش می پیچه...

از خوشحالی بال دراوردم و بهش گفتم :وای ببخشید فک کردم

 پلیسه...آرمین تو اینجا چکار می کنی؟ اصلا از کجا فهمیدی اینجاییم؟

آرمین : اس آرمینا رو خوندم ...واقعا فک کردی پلیسم ؟ یه ذره امیدی هم که به عقلت داشتم از بین رفت.

من : حرف نزن خودت که بهره ی هوشیت از تک سلولیام کمتره محکم می زنی تو کمرم خب می ترسم دیگه...

آرمین : الان چون می خوام نقش سوپرمنو براتون بازی کنم جوابتو نمی دم زود سوار ماشین شید بریم.

من و آرمینا سریع سوار شدیم اردلانم به زور تو صندوق عقب جاش دادیم که کسی نبیش...

آرمینم با سرعت از بیمارستان بیرون رفت.

وقتی کاملا از بیمارستان دور شدیم اردلانو اوردیم بیرون ...

آرمین گفت : اردلان خاک تو سرت که عرضه ی مست کردنم نداری!

بیچاره اردلان که داشت از حال می رفت چیزی نگفت و سرشو گذاشت رو شونه ی من خوابید...(معصومیتو حال می کنین؟)

چون ساعت از دو نصف شبم گذشته بود و اردلانم حالش زیاد خوب نبود آرمین نمی تونست ما رو برسونه براهمین ازمون خواست شب بریم خونه ی اونا...

منو آرمینا به زور قبول کردیم و من زنگ زدم از مامانم اجازه بگیرم اتفاقا دوستم مهسا (که اونم عاشق امیر رضاس)خونمون بود و وقتی فهمید برنمی گردم می خواس خفم کنه اما بهش قول دادم که صبح زود برگردم و از مامانم خواستم به خانواده ی آرمینام اطلاع بده......

خلاصه به خونه ی اردلان اینا که رسیدیم دیدیم امیر و امیر رضا و کیمیام اونجان... خونه شونم به قدری به هم ریخته بود که آدم یاد خونه ی پت و مت میفتاد و  وقتی رفتم برا قرصای اردلان آب بیارم دیدم یه برس تو یخچاله ! تو قابلمه هم یه گوشی همراه داشت زنگ می خورد ! ( دیگه باید خودتون متوجه وضع فاجعه ای که اون خونه داشت شده باشید!)......

موقع خواب امیر رضا گفت : خیلی خوابم می یاد کیمیا عزیزم بیا بریم لالا کنیم.

امیر : چی می گی امشب به شدت با مشکل کمبود اتاق مواجه ایم

 براهمینم نمی تونیم یه اتاقو دربست به تو و کیمیا بدیم که ...

امیر رضا : آخه من تنها خوابم نمی بره !

اردلان : به درک

آرمین : آره اگه اینجوریه من و آرمینام یه اتاق می خوایم...

آرمینا : چی ؟؟؟ یه وقت زیادیت نشه؟؟؟

آرمین : نه تا اینجاش که کمه قسمت خوبش تو اتاق مذکور اتفاق میفته !

آرمینا : جرئت داری یه بار دیگه بگو ! 

آرمین : شوخی کردم  بابا ...

امیر : همگی خفه ! چون امشب دخترا تو یه اتاق پسرام تو یه اتاق می خوابن...

خلاصه شب به خیر گفتیم و رفتیم بخوابیم اما تا ساعت چهار صبح امیر فک می زد و اصلا ملاحظه نمی کرد اردلان مریضه به استراحت نیاز داره ... آخرشم اردلان از دستش فرار کرد اومد تو هال خوابید.....مام از خستگی غش کردیم.

صبح ساعت ۱۱ از خواب از خواب بیدار شدم اما دیدم هیشکی تو اتاق نیست اومدم بیرون دیدم تو خونه هم کسی نیست فقط اردلان رو کاناپه خواب بود.حدس زدم همه برا صبحونه رفتن بیرون ... حاضر شدم که منم برم ولی دیدم در قفله!

 دلم هری ریخت پایین و سریع به آرمینا زنگ زدم وقتی گوشی رو برداشت گفت :

سلام پریا جون با بچه ها برا صبحونه اومدیم رستوران تو و اردلان خواب

بودید دلمون نیومد بیدارتون کنیم حالاکه بیدار شدی بدو بیا.

من : می شه بفرمایید چجوری بیام ؟ در که قفله...

آرمینا : واقعااا ؟؟؟ ... وااای فک کنم آرمین حواسش نبوده درو قفل کرده...

 

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 19:15 توسط پریا ღ |

روز تولد امیر از صبح استرس داشتم می خواستم بهترین باشم تا اردلان به هیچ دختری توجه نکنه.... بعد از سه ساعت بالاخره یه لباس انتخاب کردم و با وسواس حاضر شدم. بعد از اینکه آرمینا اومد رفتیم سرقرار اردلان و آرمینم یه ربع بعد اومدن و باهم راه افتادیم...قرار بود تولد امیر تو یه ویلا تو لواسون برگزار بشه به خاطر همین یکم راهمون طولانی بود...  اردلان با تیپی که زده بود واقعا خیلی خوشگل شده بود آرمینم بد نبود ولی به پای اردلان من نمی رسید.

آرمینا به آرمین گفت : آرمین خیلی جیگر شدی !

آرمین: خودم می دونم !!!

من : اگه یه کلاه گیسم می ذاشتی دیگه عالی بودی!

آرمین:تو هم اگه حرف نمی زدی عالی بودی!

اردلان : به پریای من توهین نکن وگرنه....

آرمین : وگرنه چی ؟؟؟

اردلان : به آرمینا قضیه ی دیشبو می گماااا...

آرمینا کنجکاو شد: ببینم قضیه ی دیشب چیه ؟؟؟؟

آرمین رنگش پرید و صدای ضبطو بلند کرد که بحثو عوض کنه...اردلانم دلش براش سوخت دیگه ادامه نداد...

به ویلا که رسیدیم از سر کوچه صدا آهنگشون میومد.وقتی رفتیم تو همه مهمونا اومده بودن.

 امیر رضا و حسینم بودن و داشتن با امیر حرف می زدن .

اردلان : نمی دونستم امیر رضام هست کی برگشته ایران؟؟؟

آرمین : اردلان مگه آلزایمر داری دو روز پیش که بهت گفتم اومده...

اردلان: آهان یادم اومد خب دیگه بریم پیششون...

وقتی رفتیم جلو امیر گفت : چقد دیر اومدید مثلا قرار بود ساعت ۵ اینجا باشید الان ساعت هفته!

آرمین : ببخشید همش تقصیر اردلانه می گفت زود راه نیفتیم نیم ساعته می رسیم اما دو ساعت تو راه بودیم...

امیر رضا : حالا این حرفا رو ول کنید خانما رو معرفی نمی کنید؟

آرمین  : چرا این دوست جدیدم آرمیناس این یکی هم پریاس دوست اردلانه .

امیر رضا : خیلی خوشبختم

من و آرمینام گفتیم : همچنین

همینجوری که حرف می زدیم یه دختره اومد و به اردلان گفت : سلام اردلان جون چرا اینجا وایسادی بیا بریم برقصیم...

اردلان به من نگاه کرد بعد انگار دختره تازه منو دید و گفت : ببخشید چند دقیقه اردلانو بهم قرض می دید ؟؟؟

با خودم گفتم نباید خودمو حسود نشون بدم و برا همین گفتم : باشه اشکال نداره.

اما وقتی اردلان رفت با دختره برقصه داشتم از عصبانیت منفجر می شدم....

آرمین وقتی دید اردلان داره با دختره می رقصه لبخندشیطنت آمیزی به من زد و با صدای بلند گفت : همه به افتخار رقص اردلان و دوست دخترش دست بزنید.

تو اون لحظه دلم می خواس آرمینو کچل کنم( کچل که هست یعنی یه جوری که دیگه موهاش در نیاد)

 اردلان که حاله منو فهمیده بود دختره رو ول کرد اومد طرفم و دستمو گرفت و گفت : آرمین راس می گه به افتخار هنرنمایی منو عشقم دست بزنید ! وقتی اینو گفت آرمین و دختره حسابی کنف شدن.

بعد منو برد وسطو باهم رقصیدیم...

ساعت ۹ کیک تولدو اوردن وگذاشتن رو میز. اردلان تو گوش آرمین یه چیزی گفت و با هم رفتن پشت سر امیر وایسادن فهمیدم یه نقشه ای دارن....حدسم درس بود چون وقتی امیر خم شد شمعا رو فوت کنه آرمین و اردلان از پشت سرشو هول دادن تو کیک...

امیر که همه جاش کثیف شده بود بلند شد یه بشقاب کیک برداشت و دنبال اردلان و آرمین کرد اما هر کاری کرد نتونست این دوتا وروجکو بگیره و رفت تا لباسشو عوض کنه...

با این شیرینکاری اردلان و ارمین کسی کیک نخورد...

بعد از اینکه امیر برگشت گفت : پسرا بیاید بریم تو باغ...

اردلان :  آره پریا بیا بریم باغو نشونت بدم .

امیر : اردلان جمع پسرونه اس ...

اردلان : ولی من بدون پریا هیج جا نمی یام!

امیر :  قبلا که بدون میترا و بیتا و فرزانه و سحر و فرنوش و... همه جا میومدی.

اردلان : آره اما پریا با بقیه فرق می کنه...

من : این دخترا که امیر می گه کین ؟؟؟

اردلان : اینا...اینا...چیزه...

امیر رضا : حالا بیخیال پریا خانوم اردلان داره سکته می کنه!

من : باشه ایندفعه به خاطر شما گذشت می کنم.

اردلان : ممنون عزیزم

امیر : حالا می یای یا اسم چند تا دختر دیگم به پریا بگم؟؟؟

اردلان : امیر تهدید می کنی؟؟؟

امیر : هرجور دوس داری فکر کن...

اردلان : دیگه اصلا باهات نمی یام گفتم که می خوام پیش عشقم بمونم.

حسین : اردلان تو که انقد زن ذلیل نبودی بیا بریم دیگه .و اردلانو به زور با خودش برد.

بعد از اینکه پسرا رفتن دخترا هم مشغول صحبت شدن من و آرمینام با کیمیا و نسترن ( دوست دخترهای امیررضا و حسین ) دوست شدیم.فهمیدم اون دختره که می خواس با اردلان برقصه همون ساناز دخترعموش بوده...

خلاصه بعد از یه ساعت اردلان و آرمین برگشتن. اردلان به قدری مست بود که نمی تونست درست راه بره.

چون خیلی دیرمون شده بود خواستیم ما رو برگردونن اما آرمین گفت : من چون ساعت پنج صبح باید با امیر برم استودیو امشب نمی تونم برگردم .اردلانم که  الان نمی تونه رانندگی کنه...

اردلان : برا چی نتونم خودم می رسونمشون.

آرمین : تو الان به زور می تونی راه بری چه جوری می خوای رانندگی کنی ؟

اردلان : تو به اونش کاری نداشته باش گفتم که می تونم ...

آرمین : من که اجازه نمی دم.

اردلان : باشه هر وقت ازت اجازه خواستم نده.

بالاخره بعد نیم ساعت جر و بحث آرمین گذاشت اردلان ما رو برسونه .

من و آرمینا از همه خداحافظی کردیم و  با نگرانی رفتیم سوار شدیم .

آرمینا : دیدی آرمین کارش از من براش مهم تره اگه تصادف کنیم چی ؟

من : نترس چیزی نمی شه...

 همون موقع اردلان اومد و حرکت کردیم .خوشبختانه جاده خلوت بود ...

بعد نیم ساعت یهو اردلان محکم کوبید رو ترمز ...

 با نگرانی نگاش کردیم و دیدیم حالش خیلی بده و داره ازهوش می ره(بچم مسموم شده بود)

 باید سریع می رسوندیمش بیمارستان اما چون من و آرمینا هیچکدوم سنمون به داشتن گواهینامه قد نمی داد نمی تونستیم رانندگی کنیم.

رفتیم کنار جاده و به سختی یه ماشین گرفتیم و اردلانو به زور سوار کردیم.

 خلاصه به بیمارستان که رسیدیم اردلانو بردن اورژانس...Smiley

آرمینا به  آرمین زنگ زد که بیاد کمک اما از بدشانسی موبایلش خاموش بود.

بعد از چند دقیقه یه دکتر اومد و ازمون پرسید : مشکل این بیمار چیه؟؟؟

من مونده بودم چی بگم که آرمینا گفت :برادرم تنقلات زیاد خورده مسموم شده آقای دکتر.

دکتر دوباره به اورژانس برگشت و منم از نگرانی دائم تو راهروی بیمارستان قدم رو می رفتم...

یک ساعت بعد دکتر برگشت و بهمون گفت : خوشبختانه خطر رفع شده معدشو شست و شو دادیم حالش بهتره...

من : یعنی  می تونیم ببریمش خونه؟

دکتر : نخیر نمی تونید.

آرمینا : مگه نگفتید بهتره پس چرا نمی شه ببریمش؟

دکتر : برای اینکه این آقا پسر به خاطر خوردن چیپس و پفک مسموم نشده براهمینم من باید به حراست بیمارستان گزارش بدم شمام فعلا همینجا تشریف داشته باشید.

بعد سوار آسانسور شد و رفت .من و آرمینا هول شده بودیم و نمی دونستیم چکار کنیم .

به آرمینا گفتم : باید قبل از اینکه دکتر برگرده هرجوری شده اردلانو از بیمارستان بیاریم بیرون......

 

  خب قسمت سومم تموم شد ...بچه ها به نظرتون چه جوری اردلانو از بیمارستان فراری بدم؟؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 13:36 توسط پریا ღ |

امروز قسمت دوم داستانمو براتون می ذارم از این به بعدم هرچهارشنبه

داستانو آپ می کنم ...... دیگه برید بخونید فقط کسایی که هنوز اولین

قسمتو نخوندن اول برن اونو بخونن که موضوع داستانو متوجه بشن.....

 

فردای اون روز بی اغراق سی بار با اردلان تماس گرفتم اما همش خاموش بود روز بعدشم یا بوق اشغال می زد یا در دسترس نبود دیگه از عصبانیت دلم می خواست اردلانو به اجزای سازندش تجزیه کنم یه کم دلم خنک شه......تا اینکه روز سوم نزدیک ساعت دوازده موبایلش بوق آزاد خورد و بعد از بیست بار زنگ خوردن بالاخره با صدای خواب آلودی جواب داد:چیه آرمین؟چرا هی سرصبحی زنگ می زنی بذار یه کم بخوابم دیگه......

من گفتم :اولا که من آرمین نیستم دوما ساعت من خواب مونده یا تو آمریکایی که دوازده ظهر سر صبحه ؟

اردلان وقتی صدای منو شنید چند ثانیه مکث کرد و بعد گفت : ببخشید شما؟

من  گفتم: نشناختید؟ خودتون سه روز پیش تو پاساژ شمارتونو بهم دادید یادتون نیست؟ 

اردلان : آهان یادم اومد همون بستنیه ای آره؟

من : نمی دونم تا دیروز که اسمم پریا بود نه بستنی !!!

اردلان : حالا خودتی؟

من : آره دیگه همونم.

اردلان:منتظر تماست بودم چرا دیر زنگ زدی ؟

من : از موبایله همیشه خاموشه خودتون بپرسید ....

اردلان : ببخشید خیلی گرفتار بودم حالا یه قرار بذاریم ببینمت امروز از ساعت ۳تا ۱۲ شب استودیو ضبط دارم فردا می یای کافی شاپ آندانا؟

من: باشه ساعت پنج و نیم می یام  فعلا برو بخواب یه وقت کمبود خواب نگیری!

اردلان : باشه پس فردا می بینمت فعلا بای.

بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم تا دو ساعت داشتم مانتو انتخاب می کردم که ببینم کدومش برا فردا بهتره .....ساعت حدودا ۱۰ شب اردلان اس داد و گفت : راستی آرمین می گه اون دوستتم که اسمش آرمینا بود فردا با خودت بیار.

پیامشو که گرفتم به آرمینا زنگ زدم و برا قرار فردا باهاش هماهنگ کردم.خلاصه فرداش ساعت ۵ حاضر شدیمو راه افتادیم از بدشانسی تو ترافیک موندیم و ساعت ۶ رسیدیم کافی شاپ...آرمینا گفت : حالا کجا پیداشون کنیم؟  دیدم دور یه میز خیلی شلوغ شده....گفتم : پیدا کردنشون سخت نیست فکر کنم اونجان....

وقتی رفتیم جلو داشتن به طرفداراشون امضا می دادن و مارو ندیدن که  بلند سلام کردیم.اردلان منو دید و گفت : به به چه عجب بالاخره اومدید از بس منتظر موندیم زیر پامون موزاییک سبز شد.....

خندیدم و با آرمینا نشستیم دخترا هم تا مارو دیدن کم کم پراکنده شدن و رفتن...

اردلان : دیروز رفتیم برا ضبط آهنگ جدیدمون تموم که بشه تقدیمش می کنم به تو.

من : آره جونه خودت معلوم نیست تا حالا به چند تا دختر تقدیمش کردی....

اردلان چشمک زد : آفرین خوشم می یاد دختر باهوشی هستی!

از زیر صندلی محکم کوبیدم تو پاش که گفت :  آخ ببخشید بابا غلط کردم ....همین جوری که حرف می زدیم موبایل اردلان زنگ زد و مشغول صحبت شد : سلام ساناز جون .....نه یادم نرفته......سر وقت می یام .....باشه خداحافظ....

عصبانی شدمو تو دلم گفتم : این ساناز جون دیگه کیه؟که خود اردلان گفت : دختر عمومه امشب خونشون دعوتیم زنگ زده بود یاد آوری کنه.....

خلاصه بعد یه ساعت مامانم زنگ زد و چون برامون مهمون اومده بود ازمون خواست برگردیم به آرمینا گفتم و آماده شدیم که بریم . اردلان گفت : صبر کنید می رسونیمتون و رفت پول میزو حساب کنه که فهمید دخترایی که میز بغل ما نشسته بودن برا خودشیرینی حساب کردن اما اردلان قبول نکرد و رفت پولشونو به زور بهشون داد بعد با آرمین بلند شد دنبال ما اومد .از پله هاکه پایین اومدیم یه باغبون جوون داشت فضای سبز جلو کافی شاپ رو  آب می داد که نمی دونم چرا یهو شلنگ آبو گرفت رو آرمین.....

آرمینم داد زد : چیکار می کنی بابا خیسم کردی.....باغبونه به خودش اومد و با     لهجه ی محلی گفت : معذرت می خوام آقا آرمین من شمارو خیلی دوست دارم از اینکه از نزدیک می بینمتون هول شدم روم سیاه.....

آرمین کم مونده بود از عصبانیت سکته کنه   که آرمینا بهش گفت : ولش کن اشکال نداره با گل و درختا اشتباه گرفتت ناراحت نشو....

باغبونه ادامه داد : بعله آبجیمون  درست می گن حالا می شه یه امضا بهم بدین ؟؟؟

اردلان که داشت از خنده ریسه می رفت گفت : بیا خودم بهت امضا می دم الان فکر می کنم اگه بری پیش آرمین امنیت جانیت به هیچ وجه تضمین نیست !!!

خلاصه با آرمین که از سر و کله ش آب می چکید سوار ماشین شدیمو حرکت کردیم تو راه اردلان به قدری تند می رفت که آرمینا از ترس چشماشو بسته بود و منم هی  بهش می گفتم :یواش تر برو ...یواش تر....تو رو خدا آروم تربرو ولی کو گوش شنوا!

 یهو یه وانت که جلوی ما حرکت می کرد سرعتشو کم کرد و اردلانم از پشت محکم کوبید بهش....

اردلان  شوک شده بود و نمی دونست چیکار کنه بعد راننده وانتیه که فکر کنم داداش دوقلوی هرکول بود از ماشینش پیاده شد و اومد یقه ی اردلانو گرفت و از شدت  عصبانیت می خواست از پنجره ی ماشین  بکشدش بیرون..... اردلان درو باز کرد و پیاده شد و به یارو گفت: آقا خودتونو کنترل کنید خسارتتونو می دم.... یارو اصلا گوش نداد  اردلان داره چی می گه و  بلندش کرد و کوبیدش رو کاپوت ..... آرمین از ماشین پیاده شد که بره کمک ......من و آرمینام از ترس زبونمون بند اومده بود.

آرمین رفت جداشون کرد و سریع از تو داشبورد پول برداشت برد به یارو داد تا اینکه راضی شد و اردلانو ول کرد و با صدای بلند بهش گفت :  این دفعه رو گذشت می کنم ولی بچه سوسول تو باید پشت ماشین لباسشویی مامانت بشینی نه این ماشین حالا زود برو تا ......

اردلان نذاشت حرفشو  ادامه بده و ماشینو روشن کرد .....تاچند دقیقه هممون سکوت کرده بودیم و چیزی نمی گفتیم که اردلان سکوتو شکست و گفت : وااای عجب آدمی بود خدا نصیب گرگ بیابون نکنه بیچاره زنش فکر کنم هر وقت دعواشون می شه تا صبح می ذارش زیر چرخ های وانت....

آرمینم از فرصت استفاده کرد و دائم به اردلان می گفت : حالا بگو دست فرمون من بده .....اما من با نظر اون مرده هم زیاد موافق نیستم اگه پشت لباسشویی هم بشینی  ممکنه لباسارو خراب کنی همون پشت ماشین ظرفشویی بشینی خطرت برا دیگران کمتره....اردلانم هی بهش چشم غره می رفت اما جلو ما روش نمی شد چیزی بهش بگه... فکر کنم بعد ازاینکه ما رفتیم یه دعوای درست حسابی با آرمین کرد....A12

 خلاصه سر خیابونمون که رسیدیم گفتم نگه دارن اردلان وایساد و مام پیاده شدیم موقع رفتن بهم گفت : ببخشید امروز زیاد بهت خوش نگذشت اما برا من با تو روز خیلی خوبی بود ..... منم گفتم : نه اتفاقا خیلی هم بهم خوش گذشت...آرمین حرفمو قطع کرد و گفت : راستی یادمون رفت بهتون بگیم هفته ی دیگه سه شنبه تولد امیره شمام دعوتین با اردلان می یایم  همین جا دنبالتون....

گفتیم : باشه .بعد خداحافظی کردیمو رفتیم خونه...

تو خونه همش به اتفاقای روزی که گذشت فکر می کردم و با خودم می گفتم : یعنی دوستی من و اردلان تا کی ادامه پیدا می کنه؟؟؟......

اینم از قسمت دوم ..........خوب بود؟؟؟؟خوشتون اومد؟؟؟؟

 یه عکسم از اردلان جونم براتون می ذارم......

                               0ks0cqn95hrfy5p2bsod.jpg

 

 

 

 

 

      

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 15:29 توسط پریا ღ |

سلااااااااااااااااااااااااااااااام از امروز داستانمو براتون تو وبلاگ می ذارم لطفا

 تا آخر بخونیدش و نظراتونو در موردش بهم بگید که اگه جذاب نیست یا

تکراریه حذفش کنم یا یه موضوع دیگه براش پیدا کنم.خب دیگه برید بخونید.............. Emoticon

 حدودا دو ماه پیش بود شب خونه عموم اینا دعوت بودیم ساعت پنج رسیدیم اونجا. من که حوصلم سر رفته بود دائم خمیازه می کشیدم و مامانمم هی بهم چشم غره می رفت تا اینکه دختر عموم گفت: من می خوام برم از دنیای نور لباس بخرم زود برمی گردم من که انگار بهترین خبر تمام عمرمو شنیده بودم گفتم منم  باهات می یام خلاصه حاضر شدیمو راه افتادیم.من سر راه به دوستام آرمینا و رهام زنگ زدم که بیان .....

به مجتمع که رسیدیم در عرض نیم ساعت تمام مغازه های پاساژو دوبار دیده بودیم رها گفت بریم بستنی بخوریم مهمون من......همه خوشحال شدن به جز من آخه دوست ندارم بیرون چیزی بخورم ولی به زور یه بستنی ام برای من گرفتن.

می خواستیم برا باره سوم پاساژو دور بزنیم که دیدیم طبقه ی دوم خیلی شلوغ شده باور کنید من اول فکر کردم دعوا شده و یه نفرم اون وسط مرده .....اما آرمینا رفت جلو و با صدای بلند بهمون گفت : بچه ها طعمه و آرمین و تتلو اینجان.من که اینو شنیدم تا دو دقیقه شوک شده بودم و نمی دونستم چکار کنم که رها دستمو کشید و گفت پریا بیا بریم امضا بگیریم .Emoticon

وقتی رفتیم جلو دور آرمین و اردلان به قدری شلوغ بود که بیچاره ها داشتن خفه می شدن خلاصه بزور راهمونو باز کردیم. من که فقط دو سه قدم با اردلان فاصله داشتم از شدت استرس نزدیک بود غش کنم .

یهو یه دختره که تقریبا چهار برابر من بود همچین هولم داد که از پشت محکم خوردم به اردلانو و پرت شدم  رو زمین بستنیم هم ریخت رو لباسش .....

همه ی دخترا با هم گفتن :واااااااااااااااااااااااااااای

از خجالت درد پام فراموشم شده بود دوستامم برای اینکه کسی نفهمه با منن خودشونو قایم کرده بودن.

به سختی گفتم : عذر می خوام هولم دادم ببخشین......

بعد آرمین یه چپی بهم انداخت که اول فکر کردم بستنی رو اونم ریخته ولی بعد دیدم نه نقش وکیل مدافعه اردلانو بازی می کنه!!!!!

اما اردلان گفت : اشکالی نداره عمدی که نبود و از یکی از دخترا دستمال گرفت و رفت طرفه دستشویی که لباسشو تمیز کنه.تازه دوستام جرئت کردن بیان جلو بهم کمک کنن.بعد آرمینا رفت که از آرمین امضا بگیره رهام رفت پیش تتلو دختر عمومم که مثل من  عاشق اردلانه منتظر اون موند .......

بعد از چند دقیقه اردلان برگشت منم از ترس رفتم پشت رها که نبینم ولی یه کم که دوروبرشو نگاه کرد منو دید و با خنده گفت :  بهت که گفتم اشکال نداره دیگه چرا قایم شدی عزیزم؟؟؟

منم گفتم خیلی ممنون و به آرمینا نگاه کردم که نمی دونم  به آرمین چی  گفته بود که آرمین داشت از خنده غش می کرد.

موبایل اردلان زنگ زد و بعد از اینکه قطع کرد به آرمین و امیر گفت : بچه ها دیرمون شده بیاید بریم.آرمین یه کاغذ کوچیک یواشکی به آرمینا داد که از چشم من دور نموند و بعد به طرف اردلان اومد و با هم رفتن. باخودم گفتم : خوب شد لااقل آرمینا به عشقش رسید....

بعد خریدامونو کردیمو و ماهم راه افتادیم که برگردیم رها رفت ماشینو از پارکینگ بیاره که سریع برگشتو گفت بچه ها یه صحنه ی فوق کمدی بیاید ببینید..... مام رفتیم  تو پارکینگ ببینیم چی شده که دیدیم ماشینه اردلان ایناپنچر  شده و بلدم نیستن پنچری رو بگیرن :

آرمین : اردلان واقعا بلد نیستی جکو بزنی خیلی بی عرضه ای.......

اردلان : حالا اگه  خودت بلدی بیا بزن همچین می گه که انگار خودش مکانیکه!!!

امیر : بچه ها بس کنیددیگه  اصلا هردوتون از گهواره مکانیک بودین خوبه؟حالا اگه بلد نیستین پنچری رو بگیرین زنگ بزنم احسان بیاد دنبالمون دیر شده....

ما دیگه نتونستیم خودموو کنترل کنیمو بلند زدیم زیر خنده  تازه ما رو دیدن و هر سه تاشون از خجالت سرخ شدن.

من گفتم : امیر راس می گه دیگه اصلا کسی که بلد نیست پنچری بگیره جریمش اینه که با اتوبوس بره.

اردلان که خنده اش گرفته بود گفت : آره فکر خوبیه ولی پول نداریم بلیت بخریم خودت به عنوان خسارت اون بستنیه برامون می خری؟

امیر پرید وسط حرفشو گفت: به احسان اس دادم الان می یاد دنبالمون.

من تازه یادم افتاد که از اردلان نتونستم امضا بگیرم اگه می رفت شاید دیگه نمی تونستم ببینمش برای همین گفتم : میشه یه امضا به من بدید؟

آرمین گفت: چیه تازه مارو شناختی؟؟؟

من که بابت اون چپی که بهم  انداخته بود از دستش عصبانی بودم گفتم :برای چی باید شمارو بشناسم؟ من  با اردلان بودم ولی فکر کنم شما رو تو یه عکس با امیر و اردلان دیدم  باید رانندشون باشید نه؟

آرمین خواست یه چیزی بگه که اردلان گفت : آره ولی دست فرمونش خوب نیست می خوایم اخراجش کنیم .وقتی اینو گفت باید بودید و قیافه ی آرمینو می دیدید...

اردلان برای این که بحث تموم بشه  کاغذو از من گرفت و امضا کرد بغله امضاشم عکسه یه بستنی رو کشید.  فهمیدم اردلان از اون آدماییه که دنبال سوژه می گردن ....وبهش لبخند زدم.

دختر عموم گفت می شه یه عکسم باهامون بندازین؟

اردلان گفت : البته.

همه جمع شدیم که عکس بگیریم من و دخترعموم کنار اردلان وایسادیم آرمینام اومد کنار آرمین  رهارو هم استعمار کردیمو مامور عکس گرفتن شد.

تا خواستیم عکس بگیریم اردلان دستشو انداخت دور کمرمن و به دوربین لبخند زد من که غافلگیر شده بودم به قدری قلبم تند می زد که فکر کردم همه صداشو می شنون اما تا وقتی که عکسا ظاهر نشده بود کسی حاله منو تو اون لحظه نفهمید.

بعد از اینکه عکس انداختیم صدای بوق یه ماشینو شنیدیم و فهمیدیم اومدن دنبال اردلان اینا ...

بعد از اینکه آرمین و امیر سوار ماشین شدن به اردلان گفتم میشه شماره تونو داشته باشم ؟

اردلانم یه کمی فکر کرد و کارتی رو از جیبش در اورد بهم داد و گفت :فقط به کسی ندید من شمارمو  فقط به شما می دم.اینو که گفت حاله دختر عموم حسابی گرفته شد.

منم گفتم : باشه حتما خیالتون راحت باشه.

اردلان سوار شد و با امیرو آرمین برامون دست تکون دادن و رفتن.

ماهم سوار ماشین شدیمو برگشتیم. تو راه همش فکر می کردم اردلانو تو خواب دیدم و اینا فقط یه رویا بوده .با خودم گفتم فردا حتما باهاش تماس می گیرم .......

قسمت اول تموم شد چطور بود ؟؟؟ ادامه ش بدم ؟؟؟نظراتونو بهم بگید. 

 

                                                       

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 15:27 توسط پریا ღ |

این دفعه چند تا عکس که توش آرمین و طعمه با هم هستن رو می ذارم

تا هم طرفدارای طعمه راضی باشن و هم طرفدارای آرمین .......

 

 

خدا بده شانس!!!!!smiley

 

بچه ها به نظرتون آرمین داره با کی حرف می زنه؟؟؟

 کاش من جای این دخترا بودم!!!

 

 تو  این عکس اردلان و آرمین خیلی بامزه افتادن .

 

 

اینجا اردلان داره به من لبخند می زنه اما من اصلا توجهی نمی کنم!!!

 2djsaag457n0e24wt2hd.jpg

 داره به کی می زنگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟cloob chocolat 15.gif

 

اینجا آخرین مدل شلوارو تو پای اردلان می بینید!!!

عکسا خوب بود؟؟؟؟؟؟نظر یادتون نره هااااااا .......

                                                       

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 19:2 توسط پریا ღ |

دوباره سلام  خوبین ؟؟؟

تو این پست براتون چند تا عکس خیلی قشنگ و جالب از

اردلان عزیزم که تو رشته می ذارم.

 

این شما و این عکس های جدید طعمه..........

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 22:5 توسط پریا ღ |


اردلان هوشمند ملقب به طعمه در ۳/۱۱/۱۳۶۷ در تهران محله سعادت آباد متولد شد. او یک خواهر و برادر دارد و پدرش صاحب یک مغازه لوازم خانگی در ونک است. دانشجوی رشته ی گرافیک دانشگاه آزاد بود ولی نصفه نیمه رهاش کرد و میگه وقت نمیکنه ادامه بده(دروغ میگه درسخوان نبود زیاد). شایع شده بود که مامان اردلان دکتره ولی اینطور نیس و مامی اردلان خانه دار هستش. از فوتبال و تیم استقلال خوشش میاد و از میان خواننده از محسن چاووشی طرفداری میکنه. عاشق جسیکا آلبا است و یه دوس دختر داره که اسمش هم شقایق هستش. از میان غذا ها هم از قرمه سبزی و ماکارونی خوشش میاد. جدیدا هم خیلی با بازی کامپیوتری حال میکنه. خوشبختانه خیلی دوس دختر داره و با همشون میتونه یه تیم فوتبال در حد اسپانیا درست کنه!!!!. بزرگترین آرزوی اردلان اجرای کنسرت زنده در میدان آزادی تهران هست که باید تو خواب شب ببینه و هیچ وقت امکان نداره. راستی یادم رفت بگم که تو خواننده ها از تتلو و امینم خوشش میاد(ببخشید دیر گفتم). خب اردلان در سن هیجده سالگی با همکاری امیر تتلو شروع به کار کرد و زیر دست او بزرگ شد و هم اکنون از رپرهای بزرگ ایران محسوب میشه. بعد از شهرت و اجرای کنسرت دبی به خاطر یک سری مشکلات چند ماهی دست کشید و تو ترک بود ولی دوباره برگشت و شروع کرد. راستی میدونید چرا لقبش طعمه است؟؟؟ وقتی ازش پرسیدم گفت میخوام همه رو طعمه خودم کنم و بعد با خنده و زیرکانه همه رو بپیچونم(ها ها ها). اردلان عشق بازیگری و تئاتر هم داره و منتظر یه پیشنهاد و میگه دوس داره هم بخونه و بازی کنه. تا چند وقت دیگه هم واسه کنسرت باید بره دبی(به همراه تتلو) چون الان ایران(سه شهریور 89). راستی الان اردلان تو ولنجک زندگی میکنه و یه سانتافه مشکی هم از خودش داره و موبایلش رو هم نگیرید چون خونه زنگ میخوره. چندی پیش هم که از دبی و استودیو مهر برمیگشت به ارمنستان رفت و با حسین ابلیس ملاقات داشت. اردلان اصولا خیلی سخت گیر و یک دنده نیس(خوش بحالش) و باهاتون خیلی زود گرم میگیره و اگر ازش امضا بخوای بهتون به جای یکی دهتا میده.

الانم با تتلو و آرمین ایرانن تو شمال..........

اینم یه مصاحبه از اردلان که فک کنم براتون جالب باشه :

میشه خودتون رو معرفی کنید ؟
من اردلان سرافراز هستم ملقب به اردلان طعمه
چی شد که به موسیقی و به خصوص رپ علا قه مند شدید؟
خوب از بچگي اهنگ و صداي خواننده هارو دوست داشتم اهنگ هم زياد گوش ميدادم البته نه به صورت حرفه اي بشتر براي سرگرمي بود تا اينكه 15 ساله بودم پدرم منو فرستاد كلاس گيتار .يواش يواش علاقم به موسيقي بيشتر شد و منم ترجيح دادم برم به سمت خوانندگي چون مي خواستم يكم جديدتر باشم به همين خاطر رپ رو انتخاب كردم
بهترین خواننده رپر و غیر رپ ایران از نظر شما؟
چاووشي و ياس
ایا می خواید که به همکاریتون با رضایا و تو ای اف ام ادامه بدید؟
بله 100% ، ما يه گروهيم من كارمو تقريبا با امير و ارمين شروع كردم و سعي هم ميكنم با اونا ادامه بدم و ازشون جدا نميشم
اگه یه روز بهتون پیشنهاد بازیگری بشه دوست داری چه نقشی رو ایفا کنید ؟
يكيش نقش يه خواننده رپ !!! يكي ديگه هم يه نقش تاريخي مثل احمدشاه ( فكر كنم جالب باشه )
از کنسرت اخرتون بگید استقبال مردم چه جور بود؟
خيلي خيلي خوب بود اصلا فكرشو نمي كرديم اينقدر استقبال شه واقعا تماشاچيها سنگ تموم گذاشتن
به نظر شما چرا هنوز رپ در ایران زیاد جا نیفتاده؟
خوب شرايط كشور ما با بقيه كشورها فرق داره
مثلا يه فيلم داخل سينما پخش ميشه ولي تلويزيون نمي تونه اونو نشون بده واقعا جالبه
يا مثلا چرا نمي تونيم صداي خواننده هاي مجاز پاپ رو داخل تي وي خودمون بشنويم
اين سري هم مي گفتن يه برنامه تو ايران پخش شده كه فقط رپ رو كوبنده
من نميدونم دليل اين كارها چيه ، ولي ما حداقل اميدمون اينه كه بتونيم به صورت مجاز اهنگ ها مونو بيرون بديمو بتونيم تو ايران خيلي راحت كنسرت اجرا كنيم
و برای سوال اخر طرفدارانتون چطور میتونن با شما در ارتباط باشن؟
اي دي من هستش كه ميتونن از اون طريق با من ارتباط داشته باشن ، البته از طريق
كه وب سايت يكي از دوستامه هم ميتونين سوالاتونو بپرسين اونا هم سعي ميكنن حتما جوابتونو بدن3tike.blogfa.com
ممنون که وقتتون رو در اختیار ما گذاشتین .

 

در ادامه چند تا عکس خوشگل ازش براتون می ذارم.



                                                      

نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 13:54 توسط پریا ღ |

سلام دوستان یه چند وقتیه که درمورد اردلان عزیزم کمتر مطلب گذاشتم عوضش امروز یه سری عکس خیلی قشنگ و کمیاب  ازش براتون می ذارم تعریف از خود نباشه اما خیلی برای پیدا کردنشون زحمت کشیدم ........................

تو این عکس واقعا جذابه.....

 

تو این دو تا عکس  هم که مثل همیشه خوشگلهwww.eshghamm.blogfa.com

اینجا واقعا معصوم افتاده.....http://eshghamm.blogfa.com

 

ببینید اینجا چقدر قشنگ می خنده http://eshghamm.blogfa.com

این عکسشم که فکر نمی کنم تا حالا دیده باشینhttp://eshghamm.blogfa.com

طعمه

این یکی عکسم خیلی جدیدهhttp://eshghamm.blogfa.com/

عکسهای اردلان طعمه

 

من این عکسشو خیلی دوست دارم چون توش شبیه کسیه  که خیلی برام عزیزهhttp://eshghamm.blogfa.com/

 

واقعا تا حالا پسر به این خوشگلی دیده بودین ؟؟؟http://eshghamm.blogfa.com/

   چه خوشگل شده امشب!!!!

چه ژستی گرفته فداش شم....

 

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 15:33 توسط پریا ღ |

سلام دوستان

راستش دیروز که داشتم تو گوگل می گشتم توی یه وبلاگ به یه مطلب

 جالب برخوردم و اونم شماره ی موبایل بعضی از رپر ها بود البته من

 نمی دونم راسته یا دروغ ولی گفتم براتون بذارم خودتون دنبال صحت قضیه

باشید .......البته از بدشانسیه من شماره ی همه بود غیر از اردلان عزیزم

 به من اطلاع دادن شماره ی علی پیشتاز اشتباهه برا همینم  برداشتمش...

حسین تهی: 09329500111

حسام استپس: 09122706320

سیاوش فایو: 09329373538

ساسی مانکن: 09122620795

سعید کرمانی:۰۹۳۵۴۰۳۸۹۱۲

آرمین:۰۹۱۹۶۸۲۷۲۴۷ 

امیر تتلو: 09123702067

رضا اسطوره: 09122383778

آرمین آفاق: 09380947795

شاهین فلاکت: 09329169569

رضا پیشرو: 09126275862

سروش هیچکس: 09123945650

امیر اقبال: 09368534783

پیمان ابهام: 09366910859

حسین ابلیس: 09153210987

 به من اطلاع دادن شماره ی علی پیشتاز اشتباهه برا همینم  برداشتمش...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 17:37 توسط پریا ღ |

عکس و قسمتی از مصاحبه ی شبکه ی IRAN MUSIC 


  با رضایا و ارمین که نسبتا قدیمیه


برای 4شنبه سوری ساله پیشه


 و ارمین و رضایا در باره ی عشقشون می گن .


 


این مصاحبه از این جا شروع میشه.


ارمین :یعنی تنها کسی بود که وقتی بهش گفتم نمی خوام با هات باشم


 «مکس»چون یه کارای کرده بود که دیگه نمی تونستم باهاش باشم ‍،


بر خلاف اون چیزی که میلم بود  .بعداز این که رابطه مون قطع شد .


پشیمون شدم ولی دنباشو نگرفتم که مثلا برگردوو اینا


مجری : این دقیقا همون تخسی است که می گفتی تو اون اهنگ؟


ارمین :اره ،برگردو این حرفا .ولی می گم یه موقعه های هواشو می کنم هنوزم ،


اون موقع اون اوایلی که بینومون رابطه مون بهم خورده بود خوب خیلی هواشو می کردم


دوست داشتم بهش زنگ بزنم ولی خب غرورم اجازه دنمی داد.


مجری : خب رضایا جان چه جوری عاشق شدی ؟


رضایا : «خنده » والا داستان ارمین یه خورده طولانی بود دیگه «خنده»


والا فکر می کنم همه ی آدما عاشق شدن حالا یکی عاشق گل میشه


 یکی عاشق پروانه میشه یکی ام عاشق جنس مخالف


مجری: حاشه نرو «با خنده »خب بگو  تو عاشق چی شدی؟عاشق کی شدی ؟


رضایا :والا «این تیکه اشه هااااااااا»من یه جورای سعی کردم مثلا حالا یه جوری مثلا حداقل


 اسمشو به خیلی ها بفهمونم یا مثلا برسونم همون نازنین منو و


مجری : «با خنده» ایییییییییییییی وایی


مجری : ارمین من فکر می کنم که یه آدم عاشق اگر که واقعا عشقش واقعی باشه


همیشه عاشق می مونه شاید رو نکنه شاید غرورش مانع خیلی چیزا بشه


ولی همیشه عاشق می مونه اینو قبول داشته باش .


ارمین : شاید من عاشق واقعی نبودم


مجری : هستی ،چون هنوز که هنوزه داری می گی یادمه فقط غرورم اجازه نمی ده .


ارمین : تنها چیزیش که واسم عجیب بود این بود که گریه و زاری می کرد که  با بد بختی منو پیدا کرده واز  این حرفا .


بعد که مثلا گفتم دوست دارم ،«این جا خیلی جالبه »2بار که گفتم دوستش دارم 


(اینجا رضایا و ارمین می خندن )


مجری : ارمین به چی می خندی ؟


رضایا : ارمین حسابی دلش پره


مجری : خب بزار که خالی کنه


ارمین ادامه می ده : دو سه بار که گفتم دوستش دارم با وجوده  اون همه علاقه ی که به من داشت


(این جا رو داشته باشید  )پرو شد


(همه می خندن )


ارمین : یعنی خیلی راحت بگم


مجری : (با خنده ) بسیار عالی

 

 

                                               

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 21:4 توسط پریا ღ |



قالب وبلاگ Araz